یه چند ماهی هست که حامد ازدواج کرده و مطابق رسم سربازخونه باید یه سور بده (طبق مقررات برای ازدواج سور باید از نوع جوجه باشه) اما هر بار که بهش می گفتیم منکر اصل ماجرا میشد. تا دیروز که وقتی از سر کار اومدیم دیدیم نامه صندوق مهر امام رضا(ع) واسش اومده و این بار دیگه نمی تونست بزنه زیرش. بعد هم که فهمیدیم فیش حقوق عقب افتاده اش رو گرفته که دیگه هیچی. تازه اون موقع بود که قبول کرد یه سور طلب ما باشه. مصطفی تو مرکز منو دید و گفت که امشب باید حامد سور بده و گرنه خیسش می کنیم و همون موقع هم به حامد زنگ زد و ماجرا رو بهش گفت.شب وقتی از مرکز اومدم خونه حامد رو دیدم که عین میت افتاده بود توی رختخواب و معلوم بود که سرماخوردگی چند روز قبلش حسابی اونو خوابونده. داشتم لباسامو در میاوردم که دیدم مصطفی با یه ظرف آب اومد بالا البته با وضعیت نظامی نه آب بازی یعنی اینکه فقط یه شورت پوشیده بود. بهش گفتم بیخیال حامد سرما خورده مثل همیشه گفت این دیگه مشکل ما نیست. حامد هم هر چی گفت سرما خوردم فایده ای نداشت. مصطفی خیلی راحت و در کمال خونسردی ظرف آب رو تا آخر ریخت رو سر حامد و همه پتو و لباسهاشو خیس کرد. من که تجربه قبلی داشتم سریع رفتم پایین چون در این جور مواقع هر کی که جلوی دست و پا باشه خیس میشه.بعد از چند دقیقه یه سر و صداهایی از طبقه بالا بلند شد. اول فکر کردم دعواشون شده اما بعد فهمیدم که دارن کشتی میگیرن. حالا دیگه حامد هم وضعیت آب بازی به خودش گرفته بود و این دیگه یعنی فاجعه یعنی اینکه همه باید خیس بشن. مصطفی رفت توی حیاط تا مثلاْ فرشها خیش نشن. حامد هم از فرصت استفاده کرد و ظرف شلغمی رو که پخته بود برداشت و همه آب شلغمها رو ریخت رو مصطفی. مصطفی هم اومد تو اتاق و چون دید من عین یتیم غوره ها وایسادم کنار دیوار و خیلی راحت دارم منظره رو نیگاه می کنم ته مونده ظرف ماست ظهر رو پر آب کرد و محتویات اون رو که دیگه تبدیل به دوغ شده بود ریخت رو لباسای من ! همه لباسام بوی دوغ گرفته بودن. من که عصبانی شده بودم چند تا فحش بهشون دادم و اونا هم نامردی نکردن و سرمو با مایع ظرفشویی شستن . داشتم بالا می آوردم. حامد و مصطفی برای همدردی با من دو تا ظرف آب برداشتن و رفتن طبقه بالا تا بقیه رو هم خیس کنن. اول رفته بودن سراغ مجيد و با اينکه داشته بود با تلفن صحبت مي کرده آب ريخته بودن رو سرش و هم گوشيش خيس شده بود و هم آب رفته بود تو گوشش و حسابي شاکي بود. بعد رفته بودن سراغ مجتبي, من مي دونستم که مجتبي با خيس شدن خيلي مشکل داره و همين طور هم شده بود. وقتي رفته بودن سراغش گفته بود من شوخي ندارم و گفته بودن که رسم اينجاست و مجتبي هم عليرغم همه مودب (بخوانيد سوسول) بودنش گفته بود: شا...دم تو اين رسمتون .دوش گرفتن بروبچ,سوزش چشم من به خاطر کف مایع ظرفشویی,خشک کردن گوش مجید با سشوار و ترس مصطفی از اینکه فردا صبح حامد موقع خواب خیسش کنه از عواقب آب بازی دیشب بود. سنت آب بازی سربازخونه برای مواقعیه که یه نفر پرروبازی در بیاره یا هوا سرد باشه یا ...