سلامی تازه ............. دنباله ماجرا
ای بابا ... چند وقته که هیچی هوا نکردیم اینم شد وبلاگ. البته من یه بار مطلب اپ کردم ولی چون کانکشن قطع بود ارور داد و قتی بک زدم همه نوشته ها رفته بودن .به دلیل سوزش بالا کلا اکسپلورر رو بستم.
اول از همه اینکه کلا سربازخونه عوض شد و سرابیز به یه مکان جدید که میگن باحال تره نقل مکان کردن.
ولی سرباز هم سربازهای قدیم، سربازخونه هم همون قدیمیش.
سربازهایی که مهدی - ج از دایورتشون بناله، خدا آخر و عاقبت سربازخونه اش رو بخیر کنه
ما که از سربازخونه رفتیم ولی خوب خاطراتش که هست
خاطرات رو تا روز اول تلو گفته بودم.....
بعد از پرسش و پاسخ بازدیدکنندها رفتیم برای ناهار و بعد از ناهار و استراحت رفتیم برای تیراندازی 50 متر.حسین به اولین آرزوش رسید و افتاد نفر آخر صف که باید اتمام صف رو میگفت!!
وقت تیراندازی تموم شد چندتا پوکه کم بود چند بار همه میدون رو گشتیم ولی یکی از پوکه ها پیدا نمیشد. یکی از افسر آموزشها میگفت:" باید پوکه رو پیدا کنید و تو هر دور یه تیکه از لباستون رو درمیارید. آخرش هم باید سینه خیز برید"
هوا داشت تاریک میشد و از پوکه هم خبری نبود تا اینکه یه جناب سرهنگی داد زد که اونجا دارید چیکار میکنید سریع برید به چادرها.در همین حال پوکه هم پیدا شد. مثل اینکه پوکه افتاده بود تو جیب یکی از افسر آموزشها و بعدش انداختش جلو پاش و با خوشحالی و غرور گفت :" آخرش هم خودم پیداش کردم" . اینجا بود که دیدیم پس لرزه های زیرآب زنی تو یگان داره خودش رو نشون میده.
میدون که تموم شد ، رفتیم برای شام، شام رو که خوردیم پوتینها رو واکس زدیم ، جورابها رو هم شستیم و آماده شدیم برای خواب.حسین گفت بزارید یه دهن براتون بخونم. همینطور که میخوند یهو دیدیم کله افسر آموزش امد تو چادر و گفت :"کی میخوند؟ اگه خودش بگه کی بوده کاریتون ندارم"
حسین با احتیاط از بالای منبر آمد پایین و گفت :" من بودم جناب سروان معذرت میخام"
افسر آموزش هم گفت چون خودتون گفتید کارتون ندارم ولی اگه من رفتم نخدیدها.
به محض اینکه از چادر رفت بیرون حامد که مضنون به زیرآب زنی هم بود خندید.خندیدن همانا و برگشتن افسر همانا و با وضعیت کامل به خط شدن همانا.<< اون وقت شب ، با پوتین واکس زده و جوراب خیس با وضعیت کامل به خط شدن یعنی یه چیزی ماورای ضدحال >>
خلاصه به خط شدیم. گفتن باید برید دنبال کماندوهای قورباغه ای؟ بگیرید و بیاریدش.
""یه نکته اینکه چادر ما کنار دره بود اونور دره هم آشپزخونه""
گفتن:" کماندوی قورباغه ای خیلی وارده و الان کنار آشپزخنه وایساده .شما از این ور سینه خیز میری تو دره و از اون ور کلاغ پر میایی بالا .اما تو همین لحظه کماندوی قورباغه ای از طریق هوا امده اینور پس شما دوباره از اون با سینه خیز میری تو دره و با کلاغ پر میایی بالا و برمیگردید همینجا. اما کماندوی قورباغه ای که دیگه الان اینجا نیست . رفته دم در پادگان. شما میرید تا دم در و برمیگرید همینجا."
ما دیدیم امشب دهنم کامل سرویسه و التماس هم فایده نداره و خلاصه افسر داشت می بافت تا اونجا که گفت :"خب فهمیدید"؟
یکی از بچه های جنوب <که تو چادر ما بود> هم گفت :" حالا ببینیم خدا چی میخاد و چی پیش میاد"و این یعنی سرویس شدن حتمی است.
جناب افسر آموزش هم سریع گفت :" بشمار سه اونورید بشمار یک..."
چشمتون روز بد نبینه .. تا ما دویدیم سمت پایین دره ، نگهبان آشپزخونه که ریده بود از ترس (شرمنده) سریع گلنگدن ژ3 رو زد و یه ایست مشتی و جانانه کشید . با ایست کشیدن، نگهبان ما هم که داشتیم میدویدیم سمت دره، ریدیم چون گفتیم الانه که تیر در کنه و سوراخ بشیم. و همزمان افسر آموزش هم رید به خودش، چون داشت تو ساعت خاموشی تنبیه میکرد.
ما که جوارحمون چسبیده بود زیر گلومون سریع برگشتیم بالا که دیدیم سرهنگ مسیول میدون داره میاد ، جای همه تون خالی.مسیول میدون کاری به ما نداشت ولی افسران آموزش رو کلا شست و آویزون کرد رو بند.
بعد از اون افسر اموزش ما رو به صورت برادرانه نصیحت کرد. حسین رفت از تو چادر یه بسته خرما اورد و با نگاه شیطنت آمیز به افسر آموزش گفت :" خدائیش شما به من نگاه کند اگه خندد نگرفت ، تنبیه کن"
وقتی رفتیم تو چادر اول از حسین تعهد گرفتیم که دیگه نخونه ، حامد هم نیشش رو ببنده، ولی چی بگم از پوتینها که کلا با خاک یکی شده بود و جورابها هم که خیس بودن الان گلی شده بودن.