سلامی تازه ............. دنباله ماجرا

ای بابا ... چند وقته که هیچی هوا نکردیم اینم شد وبلاگ. البته من یه بار مطلب اپ کردم ولی چون کانکشن قطع بود ارور داد و قتی بک زدم همه نوشته ها رفته بودن .به دلیل سوزش بالا کلا اکسپلورر رو بستم.


اول از همه اینکه کلا سربازخونه عوض شد و سرابیز به یه مکان جدید که میگن باحال تره نقل مکان کردن.

ولی سرباز هم سربازهای قدیم، سربازخونه هم همون قدیمیش.

سربازهایی که مهدی - ج از دایورتشون بناله، خدا آخر و عاقبت سربازخونه اش رو بخیر کنه


ما که از سربازخونه رفتیم ولی خوب خاطراتش که هست

خاطرات رو تا روز اول تلو گفته بودم.....

بعد از پرسش و پاسخ بازدیدکنندها رفتیم برای ناهار و بعد از ناهار و استراحت رفتیم برای تیراندازی 50 متر.حسین به اولین آرزوش رسید و افتاد نفر آخر صف که باید اتمام صف رو میگفت!!

وقت تیراندازی تموم شد چندتا پوکه کم بود چند بار همه میدون رو گشتیم ولی یکی از پوکه ها پیدا نمیشد. یکی از افسر آموزشها میگفت:" باید پوکه رو پیدا کنید و تو هر دور یه تیکه از لباستون رو درمیارید. آخرش هم باید سینه خیز برید"

هوا داشت تاریک میشد و از پوکه هم خبری نبود تا اینکه یه جناب سرهنگی داد زد که اونجا دارید چیکار میکنید سریع برید به چادرها.در همین حال پوکه هم پیدا شد. مثل اینکه پوکه افتاده بود تو جیب یکی از افسر آموزشها و بعدش انداختش جلو پاش و با خوشحالی و غرور گفت :" آخرش هم خودم پیداش کردم" . اینجا بود که دیدیم پس لرزه های زیرآب زنی تو یگان داره خودش رو نشون میده.

میدون که تموم شد ، رفتیم برای شام، شام رو که خوردیم پوتینها رو واکس زدیم ، جورابها رو هم شستیم و آماده شدیم برای خواب.حسین گفت بزارید یه دهن براتون بخونم. همینطور که میخوند یهو دیدیم کله افسر آموزش امد تو چادر و گفت  :"کی میخوند؟ اگه خودش بگه کی بوده کاریتون ندارم"

حسین با احتیاط از بالای منبر آمد پایین و گفت :" من بودم جناب سروان معذرت میخام"

افسر آموزش هم گفت چون خودتون گفتید کارتون ندارم ولی اگه من رفتم نخدیدها.

به محض اینکه از چادر رفت بیرون حامد که مضنون به زیرآب زنی هم بود خندید.خندیدن همانا و برگشتن افسر همانا و با وضعیت کامل به خط شدن همانا.<< اون وقت شب ، با پوتین واکس زده و جوراب خیس با وضعیت کامل به خط شدن یعنی یه چیزی ماورای ضدحال >>

خلاصه به خط شدیم. گفتن باید برید دنبال کماندوهای قورباغه ای؟ بگیرید و بیاریدش.

""یه نکته اینکه چادر ما کنار دره بود اونور دره هم آشپزخونه""

گفتن:" کماندوی قورباغه ای خیلی وارده و الان کنار آشپزخنه وایساده .شما از این ور سینه خیز میری تو دره و از اون ور کلاغ پر میایی بالا .اما تو همین لحظه کماندوی قورباغه ای از طریق هوا امده اینور پس شما دوباره از اون با سینه خیز میری تو دره و با کلاغ پر میایی بالا و برمیگردید همینجا. اما کماندوی قورباغه ای که دیگه الان اینجا نیست . رفته دم در پادگان. شما میرید تا دم در و برمیگرید همینجا."

ما دیدیم امشب دهنم کامل سرویسه و التماس هم فایده نداره و خلاصه افسر داشت می بافت تا اونجا که گفت :"خب فهمیدید"؟

یکی از بچه های جنوب <که تو چادر ما بود> هم گفت :" حالا ببینیم خدا چی میخاد و چی پیش میاد"و این یعنی سرویس شدن حتمی است.

جناب افسر آموزش هم سریع گفت :" بشمار سه اونورید بشمار یک..."

چشمتون روز بد نبینه .. تا ما دویدیم سمت پایین دره ، نگهبان آشپزخونه که ریده بود از ترس (شرمنده) سریع گلنگدن ژ3 رو زد و یه ایست مشتی و جانانه کشید . با ایست کشیدن، نگهبان ما هم که داشتیم میدویدیم سمت دره، ریدیم چون گفتیم الانه که تیر در کنه و سوراخ بشیم. و همزمان افسر آموزش هم رید به خودش، چون داشت تو ساعت خاموشی تنبیه میکرد.

ما که جوارحمون چسبیده بود زیر گلومون سریع برگشتیم بالا که دیدیم سرهنگ مسیول میدون داره میاد ، جای همه تون خالی.مسیول میدون کاری به ما نداشت ولی افسران آموزش رو کلا شست و آویزون کرد رو بند.

بعد از اون افسر اموزش ما رو به صورت برادرانه نصیحت کرد. حسین رفت از تو چادر یه بسته خرما اورد و با نگاه شیطنت آمیز به افسر آموزش گفت :" خدائیش شما به من نگاه کند اگه خندد نگرفت ، تنبیه کن"

وقتی رفتیم تو چادر اول از حسین تعهد گرفتیم که دیگه نخونه ، حامد هم نیشش رو ببنده، ولی چی بگم از پوتینها که کلا با خاک یکی شده بود و جورابها هم که خیس بودن الان گلی شده بودن.

این چند وقته که نبودیم 3

این چند وقته همه زدن به تاهل اختیار کردن:

آقا مجتبی متاهل شدن

امیر حسین هم همسر اختیار کردن

بر اساس شایعات حامد بابا شده ( یه پسر که اسمش رو هم گذاشته علی طاها)

مجید کلا مرکز رو ول کرد و رفت کاشو(ن)

مهدی دل رو به دریا زد و از بند مادیات و ...... رها شد و سور داد !!!!!!!!!!! تازه گوشی نو هم خریده ؟!@#

رضا هم بعد از خدا زدگی، الان مستقل شده و نون بیار خونشونه




البته جدیدا مرکز بطور وسیعی داره سرباز میگیره که الان تو سرباز خونه فکر کنم بالای 10 نفر هستن ولی جالبه که برای سربازها تخت خریدن.

لایحه تخت خریدن در زمان ما هم عنوان شد اما رد شد جون فضا رو خیلی اشغال میکنه .

راستی منم هنوز مصطفی سابقم  و هیچ فرقی نکردم البته به غیر از یه مقدار افزایش ابعاد

این چند وقته که نبودیم 2....

سلام به همه دوستان قدیمی و جدید

راستش این وبلاگم داره میپکه از هم انشالا.....

نمیدونم چرا کسی دیگه تو کار پست نیست اول خودم البته خدائیش یه سری از خاطرات آموزشی که با حاجی حسین داشتیم رو تایپ هم کرده بودم اما فایلش گم شد و امان از ........... دیگه یاری نمی کنه کاریش هم نمیشه کرد

از حال باقی بچه ها هم تقریبا بی خبرم فقط گاهی میبینمشون

راستی من الان سر خونه و زندگی خودم رفتم و دیگه تو سربازخونه نیستم البته میدونم یه چندتایی سرباز و کارمند اضافه شده که من خیلی باهاشون اشنایی ندارم و زحمت معرفیشون رو داش مجید باید بکشه . بهرحال ...

این چند وقته فقط یه آقا مجتبی یه مهمونی برای کارت پایان خدمتش داد که تو اون با کمک مش حامد که الان دیگه برا خودش خیلی مشتی شده محمد_ط و حمید_ص رو هم شستیم خیلی حال داد

قرار بود بعد از مجید و مهدی هم سور کارتشون رو بدن که فکر نکنم سوری در کار باشه مهدی که هر وقت حرف سور رو بهش میزنیم میگه : "من که تا 7-8 تا سور نخورم ،سور نمیدم"

امیرشوران

معمولا وقتی یکی از بچه ها یه  اتفاقی براش میفتاد که قابلیت گرفتن سور رو داشت با کمک بچه ها مخصوصا حامد سور رو ازش میگرقتیم، اما بعد از مدتی خود سور دادن یه فرهنگ شد و خود بچه ها با یه شیرینی هم که شده سور میدادند و احتیاج به زور و منطق نداشت.

بعد از رفتن حامد و آمدن موج نویی از سربازها کم کم این سنت رو به افول گذاشت و کار به جایی کشید که بعضیها برای ندادن سوری که به گردنشون بوده (سور پایان خدمت) سینه جلو میدادن و احساس کلفتی میکردن اما ....................

امیر حسین تقریبا یه سال پیش سربازیش تموم شد ، و حاضر نبود سور هم بده اما پس از کش و قوسهای فراوان و رایزنی های بسیار بلاخره در تاریخ 2 مرداد سال 87 که ایشون به قم تشریف بیارن و سورشون رو هم بدن.

راههای مختلفی برای شستن ضمن سور ایشون گفته شد، رضا می گفت : کلید خونه رو که نداره وچون خیلی پررو بازی درآورده اصلا راهش ندیم تو خونه و مجبور بشه برگرده خونشون !!! که البته بسیار نامردی هم بود.

من اعتقادم این بود که نباید زود بشوریمش و باید بزاریم تو استرس بمونه و در وقت مقتضی بهش حمله کنیم و بشوریمش

خلاصه..........

چهارشنبه شب من رفته بودم برای خودم یه شلوار بخرم وقتی داشتم میرفتم خونه ، نزدیک خونه که رسیدم دیدم یه نفر جلوی در نشسته .اول فکر کردم شاید بچه های فوتبالیست محلن یا پیرزن یا پیرمرد همسایه  !!! اما نزدیکتر که شدم دیدم بلند شد و با صدای معروف آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ امد طرف من ، از فرم هیکلش فهمیدم بابا این امیر حسینه . بعد از ماچ و بغل رفتیم تو خونه که در همین زمان مجتبی هم تماس گرفت که بچه رو تحویل گرفتم یا نه.

تقریبا تا یه ساعت بعد همه بچه ها امدن . به رضا هم زنگ زدیم اما نیومد .میگفت دستم بنده :) البته اقا مهدی هم با حضورشون همه رو سرفراز کردن خلاصه بحث سر سور و کلیپ موبایل و دانشجوا بالا گرفت امیر حسین میگفت من فردا ظهر نیستم که جوجه بدم و کار دارمو . آخرش قرار شد پیتزا بخوریم با سیب زمینی و نوشابه و......بعد از کلی صبر و اینور و اونور شدن پیتزا ها رو اوردن و جای همه تون خالی ، همه پیتزا ها رو خوردیم و رژیمهای غذایی رو به گند کشیدیم بعدش دوباره بحث درمورد کلیپ و دانشجوا کلی ضحبت کردیم تا نوبت یه شستشو رسید امیر چون شرایط و نحوه شستشو رو میدونست سریع با لباس رزم آماده شستشو شد (همون لباس زیر تنها )جالب اونجا بود که مهدی که دنبال لباس برای خواب میگشت لباسهای امیر رو پوشید من و مهدی دست و پای مهدی ( مهمون) رو گرفتیم و بردیمش نوی حیاط و اب رو گرفتیم روش اما چون مهدی خودش روی شیلنگ نشسته بود با قطعی آب مواجه شدیم که باعث یه وقفه تو شستشو شد . بعد از مهدی نوبت به امیرحسین رسید و چون ایشون صاحب مجلس بودن بصورت ویژه و با مایع دستشویی شسته شدن تا خوب و حسابی تمیز بشه البته کمی دست و پا زد همش میگفت : سرده ،آب بریز چشمام سوخت و..... . بعد از امیرحسین نوبت به مهدی رسید که در کمال آرامش و خونسردی شسته شد و بعدش هم مهدی من رو شست .مجید هم که طبق معمول فیلم برداری میکرد البته نمیدونم چرا همیشه از تو پاشنه در فیلم برداری میکنه و نمیاد توی حیاط و مجتبی هم که کلا اهل آب بازی نیست .

بعد از حیاط دعوا و آب بازی به داخل خونه کشید و دوباره مهدی رو شستیم . البته مجبور شدیم دست به کارهای منطقی و فرهنگی بزنیم . قرار بود صبح لباسهای امیر رو توی تشت آب بندازیم و بریم سرکار اما دیدیم بچه کار داره

از موارد بالا فیلم و عکس موجود میباشد که به دلیل 72+ بودن آنها از گذاشتن وبلاگ معذوریم

 

نوآوری در شستشو

بعد از طرح بحث شستشوی الکترونیکی ، در سربازخونه راههای بسیار زیبا و درخور ذکری بیان شد که بعضی از اونها در جای خودش واقعا میتونن نامزد جایزه اسکار نوآوری باشن . اما خوب ما برای اینکه دوستان فضای دید مجازی بهتری پیدا کنن و هم اینکه در بحث شریک باشن ، یه توضیح مختصری در مورد شستشو و انواعش میدیم ایشالا که دوستان ما رو در گسترش این فرهنگ یاری میکنن :

فکر کنید قراره یه نفر رو بشورید و اون شخص هم میدونه که قراره شسته بشه ( البته شایدم ندونه) شما به همراه دوستان و شخصی که قراره شسته بشه ( از این به بعد مجرم) دارید از تو کوچه میرید به سمت خونه حالا چجوری میشوریدش :

1 – تو راه کلی براش از مزایا و محسنات شستشو حرف میزنید و کلی تو دلش رو خالی میکنید . 2-3 تایی اصلا نمیزارید از فکر شسته شدن بیاد بیرون. همش هم بهش میگید: " نترس درد نداره ما هم شسته شدیم " . وسط راه چندتا دیگه از دوستان هم به شما اضافه میشن و میگن : " کجائید بابا مردیم از انتظار " بعد به مجرم اشاره میکنن و میگن : "به به .....( اسم کوچیکش رو صدا میزنن) هم  که اینجاست چه حالی ببریم امروز . بساط عشق و حال پهنه ، خدایا شکرت و ......... " وقتی رسیدید دم در خونه همه نیم دایره بشن و به مجرم تعارف کنن که بفرما تو و اصلا نمیشه اول شما و ...... اما در همین وقت یه نفر از رو پشت بوم یه تشت آب بریزه رو مجرم. تا مجرم میاد بفهمه چی شده همه فرار کنن تو خونه در رو هم از تو ببندن و با صدای بلند بخندن. بعد چند دقیقه در رو باز کنن و مجرم رو بیارن تو خونه و بهش بگن : " دیدی درد نداشت تموم شد رفت فقط باید شل کنی ریلکس باش بابا ، بیخیال !!!!! ". ( البته تمامی افراد میتونن به فراخور ذهنشون هر چی به دهنشون میرسه بگن فقط مجاز باشه). بعد که مجرم حالش جا امد یهو دوباره یه تشت آب بریزید روش اما اینبار فرار کنید چون تجربه نشون داده برای بار دوم معمولا مجرم امپرش زود میره بالا و از مدار جنبه خارج میشه .

2 – تو راه اصلا با مجرم در مورد شستشو حرفی نزنید ، همش در مورد کار و حقوق و مزایا ، مسائل روز ، دانشجواااااااااااا .................. صحبت کنید. حتی وسط بحث میتونید الکی اعصابتون رو خورد کنید و چندتا فحش هم بدید که مجرم خیالش راحت بشه که از شستشو خبری نیست اما وقتی رسیدید تو خونه قبل از اینکه مجرم لباساش رو عوض کنه همگی دوستان به اضافه دوستانی که از قبل تو خونه مستتر شدن با صدای حمله ( البته میتونید از اصوات سرخپوستی هم استفاده کنید ) به سمت مجرم یورش میبرید و با لیوانهای پر آب میشوریدش بعدش میریزد روش و از 6 طرف ( 4نفر برای گرفتن دست و پاها و 2 نفر هم برای گرفتن هر گوشه ای رو که دلشون خاست !!! ) میگیریدش . میبریدش تو حیاط و کنار شیر آب میخابونیدش رو زمین و پاهاش رو هم بالا نگه میدارید. بعد با اب میشوریدش و بعدش دوباره بهش ریکا ( یه مدل مایع ظرفشویی) میزنید و اینبار خوب میشورید و هر کس برای حاجت گرفتن یه چنگی میزنه

3 – تو این روش تا قبل از ورود به خونه همانند روش شماره 2 عمل میکنیم یعنی اصلا حرف شستشو رو هم نمیزنمیم . وقتی رفتیم تو خونه باز هم حرفی در مورد شستشو نمی زنیم لباسها مون رو عوض میکنیم استراحت میکنیم ، میگیم و میخندیم ، بلوتوث بازی میکنیم ، از دانشجوااااااااااااااااا میگیم ، غذا میخوریم و میخوابیم . اما وقتی مجرم خوابید ما نمیخوابیم که، بیداریم اینجا به 2 روش میشه عمل کرد.روش اول اینکه همه با لیوانهای پر از آب بریم بالا سر مجرم . با یه ضربه به قسمت نشیمنگاه از خواب میپرونیدش و بعدش همه با صدای " تولدت مبارک !!!! " میشوریدش .در روش دوم میتونید بیدارش بکنید یا اینکه بیدارش نکنید بهرحال میریزید روش چهار دست و پاش رو میگیرید و از منحنی که با بدنش درست کرده، قسمت انتها (مینیمم منحنی ) رو به چهار طرف خونه میزنید بعد میبریدش تو حیاط و خوب میشوریدش . توصیه میشه در تمامی مراحل روش دوم از سروصدا استفاده کنید.

 

روشهای دیگری هم برای شستشو وجود داره اما به دلیل اینکه بعضی از انها رو باید بصورت ناب استفاده کرد و نباید لو بره و به اصطلاح شستشو سوزی میشه ( برای سورپرایز کردن بعضیها بهش احتیاج دارم ) .در ثانی برای اینکه بتوانیم از ذهن خلاق دوستان استفاده کنیم . در همین راستا دوستان میتوانند برای ارتقا سطح شستشوها و شستشوهای بهتر روشهای خود را در قسمت "نظرات" برای ما بفرستید.

این چند وقته که نبودیم.....

چند وقتیه که هیچی هوا (هوا کردن = آپلود کردن) نکردیم. البته بگم مشکلاتی وجود داشته که ما نتونستیم چیزی هوا کنیم که هر کدومش یه قصه هزار و یک شبه.

مهمترین مسئله آفتیه که بچه ها افتاده و همه دارن متاهل میشن. بعد از محمود و حامد من ( سید مصطفی ) و اقا رضا باقری و البته حاج حسین  خدا بیامرز شدیم بصورت کاملا زیرپوستی رفتیم بالای تپه و از بابت خرج و مخارج بالای زندگی که خوب بهونه ای شده برا ما هنوز سور ندادیم. البته اولویت با آقا رضاست و من تو صفم.

یکی دیگه از مسائل بوجود آمده تو سربازخونه  کار کردن بچه ها است اونم بصورت شدید. که دیگه وقتی برای هوا کردن نزاشته . البته حساب بعضیها که به دلیل مسائلی از سربازخونه تبعید شدن جداست که به لطف خداوند و کمک بچه ها و دعای خیر مردم با یه سور اونها هم رفع تبعید میشن البته باید چندتا تعهد انضباطی هم بدن.اینم بگم که هیچی کار فرهنگی نمیشه و مثل اون جواب نمیده.

هفته پیش محمود برای کارهای تصفیه حساب یه سری به ما زد  که بصورت اتوماتیک یه سور هم داد . جای همه دوستان خالی مخصوصا امیر حسین . طبق معمول سورخوران داشتیم و بساط جوج به پا . دست آقا حامد درد نکنه که این دفعه خیلی زحمت کشید . از بچه های قدیم اول محمد اس اومد من داشتم باهاش روبوسی میکردم که حامد زحمت دیگ آب رو کشید و با یه تیر ۲ نشون زد . بعدش مهدی (عجوبه هزاره سوم سربازخونه) که به صورت متوالی و پیوسته مورد عنایت حامد واقع شد و با حرکات موزونی که به بدنش داد همه خونه رو شست.سید و نعمت هم امدن . البته یه برنامه ویژه هم داشتیم که طرف نیومد . البته نبود رضا موجه بود (رضا ربطی به برنامه ویژه نداشت ) بهر حال تا من و حامد و.... تو حیاط جوج ها رو به درست کردیم بچه ها تو خونه بساط شام رو درست کرده بودن . واقعا جای دوستان خالی بود

 

در اخر اینم بگم که ما همچنان منتظر سور امیر حسین هستیم و امید واریم کار به عملیات فرهنگی نکشه.

مراسم افطاری در سربازخونه و تعقیباتش

قرار شده بود یه روز بچه ها تو سربازخونه افطاری بدن . از چند تا از بچه های قدیم هم دعوت کردیم تا بیان و یه دیداری تازه کنیم.

    همچنین قرار شد از مسئول سرابیز یه تشکری بکنیم . نزدیک افطار که شد من رفتم دنبال شام و میوه – محمود رفت دنبال خرما و زولبیا و سوپ و باقی پیش غذاها و حامد هم رفت دنبال تقدیرنامه و.....

باقی بچه ها هم رفتن خونه که تمیزش کنن. نزدیک افطار که شد سفره رو پهن کردیم و حسابی چیدیمش تا اذان رو گفتن یواش یواش بچه ها دور سفره جمع شدن اما چون مهمون نیومده بود صبر کردیم.

متاهلها هم نیومده بودن دلیلش هم کاملا معلومه وقتی مهمون اومد یواش یواش خوردن رو شروع کردیم و از سر سفره تا تهش هر چی بود رو سعی کردیم بخوریم بعد از غذا با چایی و میوه و صحبت یه 2 ساعتی رو گذروندیم . بعدش رفتیم سروقت آقا رضا..........

آقا رضا دفعه قبل از سنت حسنه شستشو فرار کرده بود اون هم به نامردی.هرچند اونی که فراریش داده بود به سزای عمل زشتش رسیده بود اما این مسئله باعث نمی شد که ما در وظیفه خودمون کوتاهی کنیم . سرتون رو درد نیارم من و حامد رضا رو بردیم تو حیاط اونم موزر(ماشین اصلاح) به دست . تصمیم داشتیم ریشهای رضا رو براش بزنیم . برای رعایت نظافت پیراهن رضا رو در آوردیم و حامد ماشین رو زد تو پریز و روشنش کرد منم رضا رو گرفتم . رضا شروع کرد به دست و پا زدن و حامدم برای اینکه رضا حساب کار دستش بیاد ماشین رو برد طرف سر رضا و از اونجایی که رضا داشت وول میخورد ماشین رفت تو موهای رضا . ما مونده بودیم بخندیم یا فرار کنیم یا ماله بکشیم .  همه زده بودن زیرخنده و رضا هم دنبال آینه میگشت و چپ و راست در مورد اعتقاد من و حامد به روح سوال میپرسید . من به دلایلی نمی تونم شرح کامل این قسمت رو بگم

خلاصه قضیه رو یه جورایی ماست مالی کردیم و دوباره برگشتیم تو حیاط . من و حامد و مجید و مهدی

باقی بچه ها چون میدونستن احتمال شستومال ( شستشو و مشت و مال ) زیاده نیومدن . به اوس جواد گفتیم در رو هم از پشت ببند که کسی نتونه فرار کنه.اینجا بود که تازه اوس مهدی فهمیده بود کجا امده و یه جورایی میخاست از شسته شدن فرار کنه جای دوستان همگی خالی ..........

اول افتادیم به جون سیبیلهای رضا . سیبیلهاش رو که زدیم اومد جلو امد آینه ما هم گفتیم خب بسه میتونی بری خونتون. اما رضا همچنان سراغ روح و اعتقاد من به روح رو میگرفت . جای دوستان خالی این دفعه آینه رو هم بردیم تو حیاط و دادیم دست خود رضا . حامد موزر به دست همونطور که رو نیمه راست صورت رضا مدلسازی تمرین میکرد و از خاطرات شیرین دانشجوئی تعریف میکرد بعدشم ماشین رو میداد دست مجید و روی نیمه چپ مدلسازی تمرین میکردن .رضا همچنان در مورد روح و اعتقاد ما به آن سوال میکرد و یواش یواش خنک میشد . باز هم جای همه دوستان یه نیم ساعتی سرگرم بودیم تقریبا چیزی از ریشهای رضا نمونده بود که بچه ها خسته شدن و موزر رو دادن به خود رضا . اونم بعد از لکه گیری اومد تو. نکته جالب این بود که ما ریشهای رضا رو زده بودیم اما رضا وسط سرش رو تو آینه نگاه میکرد.

فردا که رفتیم سرکار رضا با کلاه امده بود سرکار و صورتش رو هم از ته زده بود .فقط من مونده بودم که دوستان از کجا میدونستن یا چجوری حدس میزدن که رضا دیشب سربازخونه بوده !!!!!!

ياران از دست رفته و به دست آمده

خيلي وقته كه چيزي ننوشتيم ميدونم اما خوب ما هم دلايل خودمون رو داريم :

اول اينكه اينجا اينترنت سهميه بندي شده و مسلما تو اين شرايط كسي به فكر مطلب گذاشتن نيست چون بعد از چند بار ايميل چك كردن و چند سرچ سهميه شما تموم شده.نكته جالب اينكه انگار اين سهميه بندي فقط مخصوص قسمت فني و برنامه نويسيه و باقي قسمتها محدوديت ندارن.

دوم اينكه بدليل تعطيلات تابستاني اصلا فراموش كرده بوديم كه وبلاگي هم داريم و هر وقت كه يادمون مي افتاد اينترنتمون تموم شده بود !!!!!

سوم و از همه مهمتر اينكه سربازي امير حسين ( امير حسين گربه كش رو ميگما..... :) )تموم شد و كلا قسمت فرهنگي سربازخونه به حالت معلق در امده البته اين خودش احتياج به يه تاپيك داره كه چون خود امير زياد مهم نيست پس بيخيال تاپيك امير اما جالبه بدونيد كه از وقتي امير رفته :

 

ما به راحتي و به مقدار زياد ميوه ميخوريم.

ما به مقدار فراوان نان سنگك ميخوريم.

مجبور نيستيم ساعت 12 شب شام بخوريم اونم آشغال ( سوسيس يا فلافل ...)

بلوتوس بازي و ديدن كليپهاي صوتي و تصويري بصورت معلق درامده است.

كسي تو خونه قر (يا غر نمي دونم ) نمي زنه.

همه هر جوري بخوان و به دلخواه سوتي ميدن و كسي نيست كه همش آتو بگيره.

و..

.

.

.

 البته اينم بگم قبل از امير حسين ، جابر هم از سربازخونه رفته بود.

امير رفت اما آرزو دارم با تمام وجود خاك تو سرش بريزم آخه حيف نون يه شيريني كه هيچي يه سانديس هم نداد ( البته ميدونم اگه اينو بخونه ديگه بيسكويت هم نميده که مهم هم نيست)  ولي اگه برگرده من بعنوان زورگير خونه از طرف بچه ها از همين تريبون اعلام ميكنم كه علاوه بر شيريني كه ميگيريم (حتي به زور) ، شستشوي مناسبي هم به ان عزيز از دست رفته خواهيم داد. تازه آقا وقتی میخاسته بره یه سری

تصاویر مستهجن هم از خودش به یادگار گذاشته که باعث شده بچه ها دست به طراحی تاکتیکهای جدید  برای شستنش بزنند .

 

اما يه سرباز جديد هم امده بنام آقا مهدي . ج از اهالي بيدگل كاشان كه مدركش هم كامپيوتره و تو قسمت فروشگاه كار ميكنه ولي چون بعد از دو سه روز براي نمايشگاه بردنش تهران زياد باهاش آشنا نشديم اما مهمترين ويژگيهايي كه تو اين موجود هست :

 

دايورت شديد و در تمامي موارد.

بازهم دايورت شديد .

 اهل حال و شوخی

جنبه بالا حتي در هنگام شسته شدن

جدي شدنهاي خيلي خنده دار

 

يكي از شيرين كاريهاي اوس مهدي اولين آشپزيش تو خونه بود : اول كه بعد از ساعتها بحث در مورد غذا آخر قرار شد براي سه شنبه تن ماهي درست كنه تا دستش راه بيفته وقتي از خريد تن ماهي برگشت به مجتبي گفته بود اينجا قيمتها چه جوريه؟ مجتبي گفته چطور مگه؟ در جواب گفته بود آخه مرده (فروشنده)

قيمت تن ماهي ها رو 1000 و 950 و 900 ميگفت ولي من آخرش 850 رو بهش دادم .فروشنده ميگفت بابا برامون صرف نداره ولي من همون 850 رو بهش دادم و امدم ::) جالب اينه كه قيمت روي كنسرو تن ماهيها 950 خورده.

اما همون تن ماهيها رو اوس مهدي طوري درست كرده بود كه اگه به گربه هم ميدادي نمي تونست بخوره ولي ما چون خيلي گشنه بوديم خورديم . سيب زمينيها خام ، گوجه ها هم معلوم نبود قرار بوده سرخ بشن يا ......... بهر حال نيم پز بودن . از پیاز هم خبری نبود میگفت : من پیازها رو ندیدم (پیازها و سیب زمینیها کنار هم هستند ) تن ماهيها هم معلوم نبود چه مزه اي ميدادن نه نمك نه ادويه نه رب ......

تولد من

واقعا جالبه يه وبلاگ با اين همه صاحب چقدر دير به دير مطالبش هوا ميشه ( اپديت ميشه و مطالب اپلود) معلوم نيست صاحبانش چه غلطي دارن ميكنن حالا خوبه اكثرشون رو اينترنت خوابيدن اولم خودم .... خوب ديگه زياد گير نمي دم

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چهار شنبه هفته پيش مصادف با 23 خرداد تولد من بود من 28 سالگيم تموم شد و رفتم تو 29 سالگي ( ببين چه ..مي ..مي بزرگ شدم)
از روز قبلش بچه ها گفته بودن كه قرار برام تولد بگيرم .ظهر چهارشنبه كه از سر كار امدم كه هيچ زياد مهم نيست بعد از ظهر اول رفتم يجايي كه به كسي ربطي نداره (مسئله ناموسيه) اما تولدم رو تبريك گفتن و كادو بهم دادن : گل و ادكلن و باقيشم به شما ربطي نداره (ناموسيه)
برگشتنه يه كيك تولد خريدم كه روش يه عكس خرگوش كوچولو خوشگل و يه هويج بود .تقريبا ساعت 9:30 كه بچه ها امدم يواش يواش مراسم رو شروع كرديم اول من كيك رو اوردم بچه ها هم رفتن و كادوهاشون رو آوردن مراسم باصداي (اااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااا) همراه بود خلاصه من كيك رو آوردم بيرون وشروع كرديم به باز كردن كادوها
محمود جونم برام يه ديوان حافظ خريده بود (ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)
باقي بچه ها برام يه CPU خريده بودن كه توش عروسك يه خر ماده بود به نام نازيلا (ااااااااااااااااااااااااااااااا) با يه دونه كادو كه مثل پازل بود بايد حدس ميزدم چي هست حدسي كه من زدم خيلي پرت بود بچه ها در جواب حدسم گفتم مگه قرار بود برا رستم بخريم !!!!!!!!!!!!!!! وقتي بازش كردم دوتا كمپوت گيلاس بود كه گذاشته بودن روي هم و محكم چسبونده بودن به هم و كادو پيچش كرده بودن (خدائيش با حدس من خيلي فاصله داشت)
بعدش نوبت به عكس يادگاري و ............. شد بعدش محمد جابر رو فرستاديم شربت درست كرد من هم كيك رو بريدم و همه با هم خورديم البته همراه با اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا كردن وقتي كيك رو خورديم براي ايجاد شادي و تفرج من يه دونه چيز اوردم ( بادكنك !!!!!) و اول با بچه ها خوب برندازش كرديم (موزي بود لامسب ) بعد بادش كرديم و باهاش بازي كرديم اونم بازي بزن زيرش (جديده) جاتون خالي چقدر زديم زيرش آخرش هم با يه سوزن پكونديمش .... بقايايش هم جمع كرديم گفتيم اگه يكي ببينه چي ميگه ؟؟!!
بعدش بچه ها رفتن و از بالا برام كارت تبريكي رو كه خريده بودن آوردن (تازه يادشون افتاده بود) و هر كس برام روش يه چيزي نوشت و امضا كردن

هم زيستي مسالمت آميز

غير ما چندتا تو سربازخونه موجودات ديگه اي هم زندگي ميكنند كه از جمله آنها ميتونم از گربه ها اسم ببرم. تو محله ما كلا گربه زياده اونم از نوع خيلي پررو.يعني وقتي دنبالشون ميزاري يا چيزي به طرفشون پرتاب ميكني اول جا خالي ميدن بعدش برات زبون در ميارن.فكر ميكنم تعريف بعضي از اتفاقهاي بين ما و گربه ها خالي از لطف نباشه
اوايل كه امده بوديم تو اين خونه چون به شرايط آشنا نبوديم و فكر ميكرديم گربه ها از آدم ميترسن در اتاق را باز ميزاشتيم تا هواي اتاق عوض بشه اما انگار گربه ها پشت در منتظر بودن كه در باز ميشه بيان تو آشپزخونه و همه سطل آشغال يا ظروف غذا را بهم بريزن.جالب اينكه وقتي از طبقه بالا هم ميومدن تو خونه سريع از پله ها ميرفتن پايين آشپزخونه.

يادمه يه شب با حسين تو طبقه پايين خوابيده بوديم كه ديديم داره صدا مياد بلند شديم و تو رختخواب نشستيم ديديم يه گربه رفته تو قابلمه . تاصداي ما رو شنيد سريع امد از كنار ما دويد كه از در بره بيرون اما چون در بسته بود فقط تونست با كله بره تو شيشه بعدش دوباره سريع از كنار ما دويد تو آشپزخونه و پريد بالا كه از پنجره بره بيرون اما بازم فقط با كله رفت تو شيشه بعدش يه نگاه به ما كه هنوز تو رختخواب نشسته بوديم انداخت و يواش امد سمت در آشپزخونه در رو باز كرد و با تمام سرعت از پله ها رفت بالا و از طبقه بالا فرار كرد.

يادمه يه بار وقتي با حامد رفتيم تو خونه ديديم از طبقه بالا صدا مياد .رفتيم بالا ديديم يه گربه رفته زير كمد.بيچاره صبح كه آمده بوده تو خونه تا ظهر تو خونه بيكار ميگشته !!! در تراس بالا رو باز كرديم. حامد رفت پشت كمد من هم جلوي در اتاق ايستادم كه گربه نياد تو اتاق. حامد با لگد زد تو كمد گربه دويد بيرون اول رفت سمت حامد بعدش چرخيد سمت من دوباره چرخيد و رفت زير كمد!!! خندمون گرفته بود حامد ميگفت : "بيشعور كور... در براي تو بازه" خلاصه با لگد دوم كه حامد به كمد زد گربه اين دفعه مثل يه گربه ي آدم از در رفت بيرون اما از تو تراس از 3 متري پريد تو حياط . خندمون گرفته بود حامد ميگفت :" ديدي گفتم بيشعوره ".

چند وقت پيش تقريبا ساعت 2 نصفه شب من كه پايين خوابيده بودم از سر و صداي بالا از خواب پريدم قلبم مثل گنجشك ميزد بالا انگار گله فيل ميدويد من فكر كردم دزد امده سريع يه جاقو با جارو !!!! برداشتم برم بالا كه صداها خوابيد يه ذره كه گذشت ديدم لامپهاي بالا روشن شد و صداي خنده مياد رفتم بالا . كاشف به عمل امد كه وقتي آقايون بالا خواب بودن يه گربه از رخنه بين كولر با پنجره (كولر كانال نداره و براي اينكه هوا سرد شده بود كولر رو برده بوديم عقب اما يادمون رفته بود دريچه رو درست ببنديم) به زور امده بوده تو اتاق و از روي اقايون دويده بوده و دوباره از همون طرف به زور فرار كرده بوده ......ما كه نبوديم ولي مردم ميگن قيافه اميرحسين كه رفته بوده زير پتو و پتو رو هم محكم گرفته بوده و گربه هم 2- 3 بار از روي سر و كله ش دويده بوده خيلي جالب بوده.......... :)

2- 3 شب پيش ساعت 3 صبح بود كه با صداي دعواي 2 تا گربه رو كولر بالا همه از خواب پريدن من كه پايين بودم طوري از خواب پريدم كه سرم درد گرفته بود قلبم هم مثل گنجشك ميزد. نميدونيد چه سر و صدايي شده بود شكر خدا اين سري زود بخير گذشت اما مثل اينكه دوباره بعضيها زيرپتو قايم شده بودن و البته ميگن مثل اينكه دقيقا تو اون لحظه هوا خيلي سرد شده بوده و چون بعضيها موهاشون به سرما حساسه رفته بودن زير پتو.

چون معمولا محل عبور گربه ها از روي ديوار خونه - روي كولر پايين (يا زيركولر بالا) – تراس – داخل منزل
است من براي اينكه همش گربه ها نيان تو خونه روي كولر پايين يه چوب گذاشته بودم و گاهي اوقات هم براي اينكه بترسن به طرفشون دمپايي پرت ميكردم اما يه روز كه گربه تو حياط بود من رفتم كه بترسونمش تا گربه من رو ديد امد كه سريع فرار كنه من هم براي اينكه بترسه محكم دست زدم .گربه امد از كولر بپره بالا اما ميخورد به چوب و نميتونست پس افتاد تو تراس دوباره امد بره بازم افتاد منم براي اينكه بترسه با دمپايي زدم تو پايه هاي كولر براي بار سوم كه گربه افتاد تو تراس من احساس كردم انگار پنجه هاش بيرونه و فاصله من و گربه كمتر از يك متر شده ....يه ذره ترسيدم همونطور كه محكم دست ميزدم يه ذره امدم عقب گربه هم كه ديد نميتونه از روي كولر بره خواست از كنار كولر و فاصله كولر با نرده هاي تراس بره كه وقتي داشت ميرفت گير كرد اما به هر زحمتي بود فرار كرد و خودش رو روي ديوار رسوند من براي اينكه گربه رو بترسونم دمپايي رو برداشتم و به طرف گربه پرتاب كردم چشمتون روز بد نبينه دمپايي مستقيم خورد به گربه و گربه يه چرخي تو هوا زد و افتاد تو حياط اونم با شكم !!! من كه رنگ از رخسارم پريد گفتم اين دفعه حتما 2-3 تا چنگول رو خوردم بنابراين سريع فرار كردم برم تو خونه .اما امير حسين و مجيد كه شاهد ماجرا بودن تا ديدن من دارم فرار ميكنم اونا هم فرار كردن جالب اينكه اونا تو خونه بودن و از همه بدتر اينكه در رو من بستن . دفعه بعد وقتي گربه به روي ديوار رسيد با يه پرش 2-3 متري خودش رو پرتاب كرد تو خونه همسايه ..... اونوقت سه تا جوون رنگ به روشون نمونده بود بعد از يه سكوت چند لحظه اي همه زدن زير خنده...

يادمه تابستون پارسال براي خواب رفته بوديم بالاي پشت بوم صبح همه از خواب بلند شده بودن و رفته بودن پايين غير از امير حسين .من رفتم بالا كه اميرحسين رو از خواب بلند كنم وقتي رفتم بالا ديدم بچه خيلي ناز خوابيده دلم نيومد از خواب بيدارش كنم همونطوري به چمنهاي ورزشگاه روبرو و كلاغهايي كه نميدونم تو چمنها چه غلطي ميكردن نگاه ميكردم كه ديدم يه گربه داره رو ديوار خونه راه ميره من همينطوري گفتم :"ميو ميو....." يهو ديدم امير حسين داره ميگه : "پيشته پيشته ..." و در جهتهاي مختلف لگد ميزنه اول يه لحظه خشكم زد ديدم اميرحسين بلند شد و تو رختخواب نشست و يه طوري به من نگاه كرد و با يه لحني گفت :" تويييييييييييييي..." جاتون خالي دل رو گرفتم و از خنده افتادم روي زمين.نميدونيد چه صحنه اي شده بود هنوزم وقتي يادش ميفتم از خنده اشك تو چشمام جمع ميشه....

دوستان عزيز و خوانندگان محترم ميدونم كه الان حس گربه دوستيتون گل كرده و تصميم داريد بريد عضو انجمن حمايت از گربه ها بشيد وشايدم داريد تو دلتون به ما فحش ميديد اما اگه شما هم جاي ما بوديد و گربه ها تو حياط خونه دستشوئي ميكردن ( از نوع بزرگ) يا انقدر كف ماهيتابه پنجول ميكشيدن كه تفلونهاش بره و مجبور بشيد اونرو بندازيد دور يا بريد ببينيد رو سي دي هاتون جاي خش پنجول گربه مونده ....... شايد از اين بدتر ميكرديد.

خاطرات 5 - تلو (قسمت اول)

تلو یه منطقه نظامیه که برای تمرینات تیراندازی مورد استفاده قرار میگیره.معمولا سربازهای ارتش برای تیراندازی باید یه سر به اونجا بزنن.
سربازهای نیروی زمینی باید یه 5-6 روزی اونجا چادر بزنن و کلا اونجا زندگی کنن اما سربازهای نیروی هوایی فقط میرن تیراندازی میکنن و برمیگردن .
وقتی قرار شد برای تیراندازی بریم تلو یه سری وسائل مثل قمقمه آب - کلاه آهنی - پتو و زیراندازو ..... باخودمون ببریم . شب قبل ساکها رو بستیم و برای روز بعد آماده شدیم روز بعد تو صف من و حسین کنارهم نشسته بودیم که دیدیم سرگروهبانمون انگار دنبال کس خاصی میگشت حسین گفت : "فکر کنم دنبال من میگرده بهتره قایم بشم" همین رو که گفت سرگروهبان حسین رو دید وگفت :"........بلند شو بریم باید مهمات رو از اسلحه خونه تحویل بگیریم "حسین گفت :"وسائلم رو چیکار کنم" سرگروهبان گفت :"بده به بغل دستیت." دقیقا همینجا بود که به خودم فحش دادم
نمیدونید چقدر حرکت با 2 تا کوله پشتی پر از وسیله – 2 تا تفنگ ژ3 – 2 تا بیل و 2 تا پتو و 2 تا زیلو چقدر سخت بود .از همون اول چون نمی تونستم راه برم دری وری ها شروع شد كه " یللللا بدو تنبل بی خاصیت – مگه نون نخوردی...." جالب ترینش مال وقتی بود که من میخاستم سوار اتوبوس بشم چون تو در اتوبوس گیر کردم و یه حال کلی بهم داده شد.
خلاصه وقتی به در منطقه تلو رسیدیم فهمیدم تازه بدبختیم شروع شده چون با اون همه وسائل که رو دوشم بود باید یه 2 کیلومتری از تو تپه ها راه میرفتیم تا به محل چادرها میرسیدیم .چشمتون روز بده نبینه.........
وقتی به چادرها رسیدیم من تقریبا تموم شده بودم. بعدش یه ذره استراحت کردیم که تازه کامیونهای بار و اسلحه رسیدن وقتی حسین مثل آدمهای ترکش خورده با دستهای پوست پوست شده و تموم شده تر از من ازماشین اومد پائین تازه فهمیدم چرا سرگروهبان دنبال حسین میگشته,نگو ناقلا میخاسته یه حالی به حسین بده.بعد از استراحت نوبت به رفتن تو چادرها و انکارد آنها بود.شکر خدا قبلا چادرها رو گروه بندی کرده بودیم اما نمیدونستیم که باید 13 نفری تو یه چادر 8 نفری بخوابیم.باید کف چادرها 2-3 تا پتو مینداخیم وکیسه ها را دور چادر مثل پشتی میچیدیم و با پتوهای منقش به آرم نیروی زمینی روی آنها رو طوری میپوشوندیم که آرمهاش بزنه بیرون (هورا)
اولین مشکل تلو از همینجا برای چادر ما بوجود امد و اونم نداشتن آفتابه بود.خودتون حساب کنید 13 نفر برای .... باید میرفتن از 8 تا چادر گدایی آفتابه میکردن .بعدش بايد دنبال آب ميگشتي بعدش تو صف توالت ميرفتي(البته اینجا بود که ارزش شیشه نوشابه خانواده به تمامی سربازهای نیروی زمینی ثابت شد)
دومین مشکل که خودش رو نشون داد خوابیدن و استراحت تو چادر بود . 13 نفر باید تو چادر 8 نفره میخابیدیم که تازه یه مقدار از فضا هم توسط وسائل گرفته شده بود.
بهر حال بعد از ناهار به خط شدیم تا اسلحه بگیریم و بریم سمت میدان تیر.وقتي رسيديم ميدون تير گفتن كه از نيروي هوائي براي بازديد اومدن .همه مسئولين هول بودن كه مبادا كسي سوتي نده. از يگان ما 16 نفر از بچه ها كه يه كمي كتب رو خونده بودن رو اوردن بيرون كه اگه بازديد كننده سوال پرسيد بتونن جواب درست بدن يا اينكه قدرت سرهم بندي كردن مطالب را داشته باشن . من هم جز اين 16 نفر بودن اما يه شخص تمام سوتي به اسم فرزاد كه حال نداشت با باقي بره با ما وايساد
گروهبان اموزشها و كادري ها خودشون رو براي تير اندازي آماده ميكردن و ما هم براي جواب دادن به سوالات . يكي از مسئولين ميدون تير داشت براي ما توضيح ميداد كه چه جوري بايد جواب بديم كه فرمانده ميدون دستور شليك داد جاي دشمنتون خالي با صداي اولين شليك همه بچه زرد كرديم و گوشها شروع كرد به ويز ويز كردن .
توضيحات كه تموم شد سربازها رو براي گرفتن پوكه مسئولين آموزش كه در حال تيراندازي بودن فرستادن روي خط شليك .گرفتن پوكه اينجوري كه كلاه رو طوري جلوي محل پرتاب پوكه بگيري كه پوكه بخوره به لبه كلاه و بيفته پائين.جاي دشمنتون خالي نميدونم چون ما بار اولمون بود اينطوري شد يا پوكه ها همه يجا ميرفتن .هر 8 تا پوكه خوردن به بند اول انگشت وسط . بعد از تموم شدن شليك اون بند انگشتم رو كلا احساس نميكردم................
وقتي بازديد كننده ها اومدن ما دوباره رفتيم تو صف .طوري تنظيم كرديم كه اونايي كه بيشتر بلدن بيفتن نفرهاي اول واونايي كه كمتر بلدن بيفتن آخر. تو اين شلوغي فرزاد رفت نفر آخر صف اول.نكته جالب اين بود كه 2 تا گروهبانها امده بودن پشت سر ما قايم شده بودن.
همه كه اماده شدن يهو فرمان به چپ چپ دادن !!! تمام نقشه ها به هم ريخت بچه درسخونها افتادن آخر و اونهايي كه كمتر بلد بودن افتادن جلو . از همه خنده دارتر فرزاد بود كه الان شده بود نفر اول صف چهارم من كه مرده بودم از خنده نميدونيد فرزاد چه فيلمي شده بود همه خبردار وايساده بودن اونوقت رزاد ميخاست جاش رو با عقبيها عوض كنه اما نمي تونست....شكرخدا ازمون سوال نپرسيدن بازديد كننده وقتي داشت به ما ميرسيد گروهباني كه كنار ما ايستاده بود آروم گفت :" همينطوري كه خبردار هستيد اگه لباسهاتون نامرتبه يواش درستش كنيد" نمي دونم چي شد كه فرزاد كلا كمربند و شلوارش رو باز كرد اومد پيراهنش رو درست كنه كه يهو شلوارش افتاد.نميدونيد چه لحظات سختي بود براي ما كه بايد خنده هامون رو نگه ميداشتيم و براي گروهبانه كه زرد كرده بود .................
سرتون رو درد نيارم به هر بدبختي بود بازديد اونروز تموم شد اما خيلي خنديديم


با عرض سلام خدمت دوستان عزيز و گرامي
همونطور كه همه ميدونيد (شايدم نميدونيد) اينجانب فلحال(في الحال) !!!!درگير درست كردن سايت شخصي خودم هستم و فعلا نمي تونم خاطرات سربازي كه داشت به جاهاي خوبش ميرسيد رو براتون بنويسم . هرچند ميدونم يه ذره تحملش براتون سخته اما تحمل كنيد
سعي ميكنم جبران كنم .
دوستون دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سال 1386

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبـر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سال 85 با همه خوبيها و بديهاش رفت و سال نو رسيد
اميدوارم امسال براي همه دوستان سال خوبي باشه و همه به اون چيزي كه دوست دارن برسن(Customize ترين آرزو) ...........همه سربازها هم ترخيص بشن و كارت پايان خدمت رو بگيرن.............


اما تو سربازخونه :
من چون 4 فروردين عروسي دوستم بود اومدم قم و بعدش هم موندم.
محمد جابر 5 فروردين ساعت 5-6 صبح اومد محمود هم ساعت 9 .
مجتبي 6 فروردين اومد .
مجيد هم 7 فروردين اومد. خيلي هم چاق شده معلومه بهش ساخته
امير هم مثل اينكه رفته خونه آقاي بروجردي و اونجا هم انگار بهش خوش گذشته.

سربازشوران

ديشب جاي همه دوستان خالي مراسم "سربازشوران " داشتيم .چون به سرباز جديد خوش آمدگويي آبكي نگفته بوديم گفتيم بايد امشب شسته بشه.خلاصه من و حامد  سرباز جديد "محمد جابر" رو برديم تو حياط كه بشوريمش

نحوه بردن به اينصورت بود كه همينطور كه جابر روي كمر خوابيده بود من دستاش رو گرفتم حامد هم پاهاش رو گرفت .وقتي ميخواستيم از پله ها بريم پايين من بهش گفتم اينجا زياد تكون نخوري كه سرت خورده به پله!!  ولي نكته جالب اين بود كه جابر علاوه بر اينكه هيچ تلاشي براي فرار نداشت خودش هم ميخنديد تازه ميگفت : آقا من و محكم بگيريد نخورم به پله . من كه خندم گرفته بود جابر رو ولش كردم و زدم زير خنده حامد هم رفت تا از طبقه بالا شيلنگ آب رو بياره . تا حامد شيلنگ رو به شيرآب بست من هم جابر رو بردم كنارش . جابر اول چيزي نميگفت و فقط ميخنديد اما بعدش ميگفت : " داغه داغه ....." تازه حامد يادش اومد كه شيلنگ رو به شير آب داغ بسته تا حامد جاي شيلنگ رو عوض كرد من يه ذره به جابر دلداري دادم و در يك لحظه فيتيله پيچش كردم و زدمش زمين . علتش اين بود كه تو مراسم آب بازي رسمه كه ما شيلنگ آب رو تو پاچه شلوار و و يقه فرد مفعول بكنيم. از همه جالبتر واكنشهاي جابر بود : انگار كنار ساحل دراز كشيده و داره حمام افتاب ميگيره.   حامد يه ذره مايع دستشويي ريخت رو سر جابر و بچه مردم رو  كف مالي كرد

وقتي جابر مي خواست شيلنگ رو از حامد بگيره و ما رو خيس كنه  برا اينكه خيالش راحت بشه من و حامد به صورت انتحاري رفتيم زير  آب . ديگه داشت سردمون ميشد امديم تو خونه . جابر رفت بالا تا لباسهاش رو عوض كنه .من رفتم تو حالت نظامي و حامد هم نيمه نظامي. وقتي جابر امد پايين و رفت تو حياط كه لباسهاي خيس رو بندازه رو بند من و حامد دوباره خيسش كرديم اما اين دفعه با قابلمه و يه ظرف گرم كردن شير .

اين يكي از رسوم آب بازي كه جابر نمي دونست اونم اينه كه زود نبايد لباسات رو عوض كني .

جابر كه خيس شد  براي اينكه باقي هم بي نصيب نمونن من و حامد اول امير و بعدش هم مجيد رو در آغوش پر مهر و محبت خودمون گرفتيم.

اماشايد بد نباشه بدونيد كه در حين آب بازي بقيه چيكار ميكردن :

امير از ترس اينكه ما بشوريمش رفته بود تو آشپزخونه و انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده ظرف ميشست !!!!

مجيد با موبايل من فيلم برداري ميكرد و از لحظات تاريخي فيلم ميگرفت.

محمود نون و پنير ميخورد .

مجتبي هم تلويزيون ميديد.

خاطرات 4

رزوها همينطور ميگذشت يواش يواش سربازي داشت رو بدنهامون تاثير ميذاشت. روز ۳ يا ۴ دقيق يادم نيست قبل از رفتن به ميدون گفتن به صف بشيد.چشمتون روز بد نبينه ديديم بايد از اين به بعد با اسلحه رژه بريم اولش گفتيم بابا 5 كيلو بيشتر نيست اما وقتي قرار باشه ۱ تا ۲ ساعت دستت باشه اون وقت ميفهمي چه حالي ميده . دست كلا از حال ميره برا همين از هر فرصتي استفاده ميكرديم كه تفنگ رو به لباسمون گير بديم و دستمون خستگي در بكنه .یه چيز ديگه هم بود كه خيلي ضدحال بود اونم "چهار بند و فانسخه " بود. فانسخه يه كمر بند كه داراي سوراخهاي مخصوص براي آويزون كردن قمقمه آب و خشاب و قطب نما و ...و وقتي وسايلش رو بهش ميبندي شلوار آدم مياد پايين .براي اينكه فانسخه و شلوار نياد پايين چهاربند رو بهش ميزنن .
بستن چهاربند تو اون گرما خيلي اذيت ميكرد مثل اين بود كه يه نفر محكم بغلت كرده ول كن هم نباشه. يادمه ۵ شنبه ها از ما سان ميديدن يعني بايد مثل آدم و از جلوي جايگاه كه معمولا فرمانده پادگان اونجا بود بصورت رژه رونده رد ميشديم . اولين ۵ شنبه خيلي سخت گذشت چون مسئولين آموزش يگان ما ميخاستن قبل از مرخصي آخر هفته يه حال مشتي به ما بدن صبح تا ظهر ما رو تو ميدون نگه داشتن و وقتي براي استراحت برگشتيم يگان بدون اينكه آب بخوريم ما رو دوباره بردن ميدون واسه تمرين اما بدتر از همه وقتي شد كه وقتي ساعت ۱۱:۳۰ براي استراحت برگشتيم يگان كه ديگه آماده شيم براي مرخصي آخر هفته .يگان بغل همه سربازها رفتن تو يگان براي استراحت وآب خوردن و دستشوئي اما مسئولين يگان ما همه رو مثل بز تو آفتاب نگهداشتن كه يهو گفتن همه آماده شيد بايد بريد تو ميدون جانشين فرمانده ميخايد ازتون سان ببينه انگار كه زلزله اومده باشه همه فرمانده ها هول كرده بودم ميخاستن به ما روحيه بدن و شاخ كنن تو جيب ما كه آره ميتونيد و خوب رژه بريد و...... ماهم كه ديگه خدائيش حال نداشتيم مگه ميشه آدم تو وسط شهريور از ۷ صبح تا ۱۲ آب نخوره و رژه هم بره اونوقت حال هم داشته باشه . جاي دشمنتون خالي تو ميدون حسابي ضايع كرديم ۲-۳ تا دري وري هم شنيديم وقتي برگشتيم يگان دل مسئولين آموزش به حالمون سوخت گفتن : اسلحه ها رو تحويل بديد بريد استراحت كنيد من خودم به محض شستن دست و صورت و رسيدن به تخت اول ۲-۳ فحش مشتي به رضاشاه دادم كه سربازي رو درست كرد.خلاصه ساعت ۷ زديم بيرون مثل اينا كه از جنگل اومدن به ماشينها و............ نگاه ميكرديم بايد فردا صبح ساعت ۶ برميگشتيم من سريع رفتم خونه يه آشناها .نميدونيد بعد از ۱ هفته يه دوش آب گرم بگیری بعدش ديدن چندتا شو  و خوابيدن تو تختخواب مشتی چه حالي ميداد.........................
هفته دوم يه ذره راحتتر گذشت اما يواش يواش سوتي دادنهاي حسين و چندتاي ديگه داشت موجبات توبيخ رو آماده ميكرد (اما خدائي الان كه فكر ميكنم ميبينم اگه چندتا مثل حسين نبودن ما از يكنواختي ميمرديم). ۲-۳ بار بخاطر بد رژه رفتن و مسخره بازي درآوردن بچه ها مجبور شديم از ميدون تا يگان رو كلاغ پر بريم اونم با اسلحه پشت گردن .ديگه دل بچه هاي يگان بغلي براي ما ميسوخت ميگفتن : شما چرا اينقدر تنبيه ميشيد.
اما ۵ شنبه كه رسيد ساعت ۲ ما رو ولمون كردن ما هم سريع رفتيم ترمينال - اتوبوس- كاشان اول ميرفتيم خونه بعدش چون به قول حسين دود خونمون اومده بود پايين بعد از ظهر ميرفتيم كنار فين يا ......... يه قليون ميزديم .
نكته جالب براي من اين بود كه وقتي یه سر رفتم تو اينترنت تا off ‌هام رو چك كنم كسي نپرسيده بود که من زنده ام يا مرده همه ميگفتن كچل شدي چه شكلي شدي !!!! :(
اين هفته بايد شنبه ميرفتيم پادگان يادمه ساعت ۱ با حسين تو مدخل قرار داشتيم . وقتي نشستيم تو ماشين حسين تو همون اتوبوس خوابش برد و تا خود ترمينال خواب بود چون ساعت ۳ بود و ما بايد ۵:۳۰ ميرفتيم تو پادگان گفتيم تو ترمينال ميخابيم يه نيمكت خالي پيدا كرديم ساكها رو گذاشتيم وسط حسين خوابيد من تا خوابيدم ديدم جا كمه گفتم حسين يه ذره برو عقبتر ديدم حسين خوابش برده !!!!! خلاصه يه ذره خوابيديم ساعت ۴:۴۵ بود حسين رو از خواب بيدار كردم گفتم بريم دستشوئي لباسهامون رو مرتب كنيم بريم پادگان .تا كنار دستشوئيها كه رفتيم حسين گفت تو برو من نميام مواظب ساكها هستم. من رفتم دستشوئي وقتي برگشتم مونده بودم چيكار كنم بخندم يا گريه كنم حسين كنار دستشوئيها رو ساكها خوابش برده بود . يه خر و پفي هم ميكرد .خلاصه قبل از ۵:۳۰ رسيديم كنار پادگان رفتيم يه گوشه بشينيم تا در باز بشه بريم تو به محض نشستن ديدم حسين رفت كنار ديوار ساكش رو گذاشت زير سرش تو پياده رو خوابيد سريع هم خوابش ميبرد و زودتر از اون خر و پفش ميرفت هوا.بعدا كه ازش پرسيدم گفت صبح جمعه از صبح تا ساعت ۱۱ شب با بچه ها رفته بودن محلات......

خاطرات 3

بعد از شماره دادن به ترتيب همون شماره ها رفتيم داخل آسايشگاهها و كمد و تخت هر كس معلوم شد . حسين آسايشگاه 1 بود من افتادم تو آسايشگاه 2 ولي تخت هر 2مون اولين تختي بود كه وقتي ميرفتي تو آسايشگاه به اون برميخورديبعد از مشخص شدن تختها نوبت به اين رسيد كه هر ستون از يه وظيفه اي رو برعهده بگيره ما كه تو ستون 9 بوديم شديم مسئول نظافت سمت راست يگان.اما حسين ... ديديد ادم شيطون انگار خدا براش ميسازه..حسين شد مسئول آفتابه كه وقت نظافت (صبح ) آب بياره و تو آسايشگاه 1 بريزه.بعدش هم ظرف چند روز با مفاهيمي مثل برنامه و سلسله مراتب و آنكارد كردن رختخواب و ايست كشيدن و از نو فرمودن ......آشنا شديم. هر شب ساعت 9 خاموشي ميزدند 9 تا 11 شب هم قرق بود يعني حق بيرون آمدن از آسايشگاه رو نداشتيم حتي براي رفتن به دستشويي البته بعدا ساعت خاموشي شد 10 و فهميديم بعضي از سخت گيريها مخصوص روزهاي اوله و بعدش اوضا بهتر ميشه صبح ساعت 5 صبح بيدار باش بود اما من هميشه ساعت 4:45 از خواب بلند ميشدم چون حال نداشتم تو صف دستشوئي وايسم. بعدش بايد تخت رو انكارد ميكرديم و گرفتن صبحانه .البته صبحانه كه نه بجاي صبحانه نون شور ميخوريم يعني اندازه يه لقمه يه ذره بيشتر پنير رو ميمالوندن رو يه نون ميدادن دست آدم بعضي از روزها ها نون با مرباي هويج گاهي اوقات هم حلوا شكري .اينم بگم كه من هيچ وقت صبحانه نمي خوردم بجاش 4-5 تا دونه بيسكويت ميخورم اونم ساقه طلايي(اگه سرباز شديد حتما ببريد اونجا قدرش معلوم ميشه)بعد از اون نوبت نظافت ميرسيد بعد از نظافت بايد ميرفتيم ميدون . هر روزه ميدون يه جوري بود اما بهترين حالت زماني بود كه حالت كارگاهي ميگرفتيم .چون بايد مينشستيم روي زيلوهامون و اكثر اوقات يه استراحتي ميكرديم. .بعد از ميدون ميرفتيم سر كلاس . معمولا سر كلاس در مورد مسايل نظامي و انواع احترام گذاشتنها و......... صحبت ميكردن برامون.قبل از هر كلاس حضور و غياب ميشد و شماره هر كس رو كه ميگفتن بايد ميگفت : "من". يكي از وظايف من اين بود كه وقتي شماره حسين رو خوندن بهش بگم : بگو من .هميشه يادش ميرفت. بعد از كلاس استراحت بعد اگه وقت بود ميدون اگه نبود يه استراحت و بعدش هم ناهار .البته چه ناهاري روزهاي اول اندازه يه استكان آب بادمجان با يه تيكه دنبه و حدود 20 تخم بادمجان و چند نخ بادمجان بهمون ميدادن كه من همش بعد از خوردنش بايد تا دستشوئي ميدويدم . چند روز بعد غذاهايي مثل مرغ منفجر يا رد پاي مرغ(همون چلو مرغ خودمون) ساچمه پلو (عدس پلو )مرغ سوخاري(هر 18 نفر يه مرغ)قيمه و قرمه (!!!!!!!!!!) به همراه پوره سيب زميني (سيب زميني و تخم مرغ آب پز به همراه گوجه كوبيده شده و بصورت در هم) ميدادن يه بار هم كتلت دادن .هر وقت حسين تو ناهار يا شام مو پيدا ميكرد ميگفت : چند بار بگم بابا مو رو بذاريد كنار غذا شايد بعضيها دوست نداشته باشن شايد بعضيها نخوان قاطي باشه آخه چرا رعايت نميكنيد بعد از غذا بايد آماده ميشديم براي ميدون و انقدر از جلو نظام و عقب گرد ............ميدادن كه همه دل درد ميگرفتن .به همين خاطر بنده خوردن ناهار رو هم تعطيل كردم و بجاش بيسكويت و خواب بعد از ميدون اگه كلاس داشتيم ميرفتيم كلاس اگر نه هم استراحت بود معمولا تو استراحت پوتينها رو يه واكسي ميزديم و شام و خواب.....

خاطرات 2

تو اتوبوس كه بوديم من كه گرفتم خوابيدم حسين هم فحش ميداد به كي و چي نميدونم ...
وقتي از خواب بلند شدم تو اتوبان قم - كاشان بوديم تا امدم به هوش بيام رسيديم كاشان . با حسين قرار گذاشتيم كه پس فردا بريم برا خريد وسايلي كه بهمون گفته بودن بخريم.اخه 6 روز بهمون مرخصي داده بودن ما هم خوشحال كه به همين راحتي 10 روز از خدمت سربازي تموم شده. وقتي براي خريد رفتيم بيرون گفتيم اول بريم اتكا خيلي از وسايل مثل آرم و علائم - زير پوش استين دار سفيد - كاور آينه و حوله صورت.............. خريديم بعدش رفتيم بازار بايد اتيكت و واكس با جعبه ............. ميخريديم نكته جالب خريد زنجير براي در كوله ها بود. وقتي ميخريديم مرده گفت قفل و زنجير ميخايد چيكار ؟ حسين هم سريع جواب داد : ميخايم بريم سربازي لازمه اونجا .فروشنده با يه قيافه بسيار متعجب گفت : قديما سربازي يجور ديگه بوداااااااااااااا زنجير نمي خاست.
بلاخره همه وسايل رو خريديم و گذشت تا روز رفتن به تهران شد. يادمه كه بايد 4شنبه خودمون رو 01 معرفي ميكرديم حسين گفت من با اتوبوس ميام منم گفتم من شب قبلش اونجام.
خلاصه اون شب هم گذشت و فردا صبحش وقتي دوباره رسيدم سه راه تختي تاريخ تكرار شد اما اين دفعه ديگه استرسم كمتر بود.وقتي رفتيم تو 01 همه رو بردن تو ميدون صبحگاه گفتن بشينيد ما هم ديديم ساعت تازه 5:45 .باز هم الافي شروع شد.خلاصه جاتون خالي هوا خنك ما هم نشسته بوديم رو زمين و با بغليها صحبت ميكرديم اما هنوز از حسين خبري نبود در همين حين يه نفر از جلو بلندشد گفت : آقا ميشه بريم توالت .يكي از از دژبانها گفت : نميشه .پسره گفت كارمون كوچيكه زود ميام . همه زدن زير خنده . خنده همانا و مجبور شدن پسره به نشستن همان چند دقيقه بعد دوباره پسره بلند شد بازم دژبانه گفت بشين حرف نزن براي بار سوم پسره بلند شد گفت داره ميريزه بابا دژبانه گفت فكر كردي اينجا خونه خالست بشين سر جات.پسره هم نشست اما تا دژبانه برگشت پسره يواش بلند شد و دويد تو درختا يه كم كه گذشت دژبانه وقتي ديد پسره صداش در نمياد گفت :كي ميخاست بره توالت؟ هيچ صدايي نيومد تازه پسره هم ميخاست برگرده اما نميتونست اما از شانسش نماز داشت قضا ميشد دوستاي پسره گفتن ميخايم نماز بخونيم باقي هم دنبالش رو گرفتن و به بهونه وضو و خوندن نماز همه بلند شدن كه پسره هم تو همين فرصت تونست بياد تو جمعيت.
بعد از نماز يواش يواش هوا روشن شد من هم تونستن تو اين فرصت بگردم و حسين رو پيدا كنم .خلاصه گفتن براساس شماره گروهان به خط بشيد تا مسئولتون بياد ببردتون . ما هم بعد از كلي منتظر موندن بلاخره ساعت 7:30 رسيديم كنار يگان خودمون. گفتن از جلو نظام بگيريد و بشينيد .نيم ساعت كه نشستيم گفتن اونايي كه پوتين ندارند بيان بيرون .مسلما من و حسين پوتين نداشتيم .اونايي كه پوتين نداشتن رو تقسيم كردند كه برن قسمتهاي مختلف رو جارو كنن .من رفتم باغچه جارو كنم و برگ درختهاي كاج رو از روي زمين جمع كنم حسين هم با چند نفر ديگه رفتن اسايشگاه رو جارو كنن وقتي كارها تموم شد گفتن هر كس بره سر جاش بشينه وقتي رفتيم بشينيم جاي هر دو تامون تو آفتاب بودحسين گفت: بريم تو سايه بشينيم گفتم : بابا الان اينا دنباله يكي ميگردن بهش گير بدن ولكن بريم سر جاي خودمون حسين گفت نترس بابا من كه رفتم .ما رفتيم سر جاي خودمون حسين هم رفت پيش چند نفري كه تو سايه نشسته بودن به محض رسيدن حسين به سايه يه گروهبانه امد گفت :شماها تو سايه چيكار ميكنيد؟ يكشون گفت هوا گرمه خوب!!! بعد گروهبانه امدكنارشون و گفت : همه پا شيد بيايد . وقتي بلند شدن رفتن كنار ديوار بعد گروهبانه گفت : شماها بريد توالتا رو بشوريد!!!!!!!!!!
وقتي حسين برگشت به شانس خودش فحش ميداد من هم ميخنديدم . بعد از جارو كردن دوباره به صف شديم و به همه بر اساس حروف الفبا يه شماره دادن شماره من شد 97 و حسين 29 .بهمون پوتين دادن وگفتن بريد داخل 5 دقيقه ديگه اماده با وضعيت كامل اينجا باشيد (وضعيت كامل يعني لباس سربازي به تن پوتينها به پا و كلاه سربازي هم به سر ) رفتيم تو اسايشگاه لباسهامون رو عوض ميكرديم من رفتم دستشوئي كه يكي از افسرها داد زد "بشمار 3 همه بيرون بخط باشن" ما هم همينطوري خودمون رو شستيم و زديم بيرون رفتيم تو آسايششگاه كلاهمون رو برداريم ديديم اي بابا كلاه نيست كه نيست هر جا رو گشتم نبود .چشمتون روز بد نبينه افسره اومد گفت مگه نگفتم بشمار 3 همه بيرون .گفتم اخه كلاهم نيست گفت : صحبت نباشه !! سينه خيز گفتم :چي گفت بخواب رو زمين سينه خيز ميري تو اون آسايشگاه بعدش ميري بيرون .خلاصه ما رفتيم تو سينه خيز اولين تنبيهي رو گرفتيم وقتي رسيدم بيرون حسين از خنده رو زمين پهن بود به زور جمعش كردم گفت چي شده چرا ميخزيدي؟ گفتم كلاهم گم شده بود تو نديديش گفت نه من كلاه خودم دستمه .همينطور كه داشت ميگفت دستش رو هم اورد بالا گفت ببين ايناهاش .وقتي كلاه رو نشون داد ديديم اسم من توش نوشته شده بود دوباره حسين از خنده افتاد رو زمين.گفت اين مال تو بود من فكر كردم كلاه منه رو تخت.بعدش زود رفت تو و كلاهش رو از تو ساكش اورد
وقتي بغلم وايساد نيشش تا انتاليا باز بود همش ميگفت : من ميگم اين كلاهه يه جوريه نگو ماله توئه.....
بعدش بر اساس قد تو 9 تا صف وايساديم .من تو صف 9 بودم نفر 6 حسين تو صف 4 بود نفر 7 .شكر خدا اون اتفاقي كه ميخاستم افتاد و حسين از من دور شد چون ميدونستم هر كس پيش حسين باشه بايد با حسين تنبيه بشه.............

خاطرات 1

سربازي با همه مشكلات و بيچارگيهاش خاطرات جالبي براي آدم ميزاره . من سعي ميكنم يه سري از خاطراتم رو با ترتيب زماني براتون بگم.
من و حسين امريه داشتيم امريه ها هم مال يه جا بود. براي اعزام بايد ميرفتيم اصفهان.شكر خدا اونجا زياد علاف نشديم چون همون اول گفتن امريه دار ها بلندشن برن اون طرف .وقتي بلند شديم كه بريم چقدر بهمون فحش و متلك انداختن يكي ميگفت : بر پارتي دار لعنت يكي ..........خلاصه دفترچه هامون رو گرفتن و گفتن 2 روز ديگه ساعت 5 صبح تو 01 باشيد .
2 روز بعد كه براي اولين بار وقتي من سه راه تختي پياده شدم و اون همه سرباز و سرباز مخفي (كچلهايي در لباس شخصي ) رو با لباسهايي با رنگهاي متفاوت ديدم تازه حس كردم كه انگار قضيه جديه.همه رفتيم داخل 01.البته بعضيها هم رفتن ان جاي دگر... نكته جالب اين بود كه خيليها تو پياده رو لباس عوض ميكردن در انظار عموم...
تا كلي وقت تقريبا ساعت 7 بيكار تو خيابون روبروي در دژباني صبحگاه نشستيم . بعدش رفتيم براي تقسيم اول گفتن بر اساس شهر جدا بشيد.هنوز هم اثري از حسين نبود .باز هم رو زمين نشستيم تقريبا ساعت 9 صبح حسين امد البته ميگفت جواد(بچه قم) هم نامرد امريه ش مال همونجايي كه ما امريه داريم .نكته بارزي كه همه در مورد حسين بهش توجه ميكردن ساك حسين بود چون يه دونه سامسونت دستش بود وقتي درش رو باز كرديم توش فقط يه شورت يقه 7 با يه بسته 1 كيلويي تخمه ژاپني بود.بهش گفتم تو با اينا امدي سربازي گفت : اره خودم هم حدس زدم تخمه ها كم باشه ميترسم زود تموم بشه
خلاصه سرتون رو درد نيارم بعد از كلي نشستن چند نفر اومدن ما رو دسته بندي كردن و بعدش گروه بندي تقريبا ديگه ساعت 11 شده بود من و حسين كه چندتا ديگه از بچه كاشونيها رو جمع كرده بوديم و حالا 5 نفر بوديم افتاديم يگان 514 . تازه سر و كله جواد هم پيدا شد هر كاري كرديم نتونستيم بياريمش پيش خودمون.
بعدش چشمتون روز بد نبينه از ساعت 11:30 تا 4 بعد ازظهر شهريور ما همينطور رو آسفالت خنك!! نشسته بوديم
من كه يه چفيه گذاشتم لاي حوله و نشستم روش هنوز هم خنكي آسفالت رو احساس ميكردم.جاي دشمنتون خالي انقدر افتاب تو سرمون خورد و عرق كرديم كه من فكر كردم دارم تموم ميشم !! فقط هر چند وقت يه بار يكي از اين افسر آموزشها كه بعدا فهميديم سرباز بوده و براي نگهباني اونجا بوده همش ميگفت : هيسسس نيشتو ببند يكي از بچه ها گفت اگه الان يه مار بياد اينجا دخل هممون امده.
تقريبا از ساعت 4 وسايل رو بهمون دادن و گفتن بريد 10 روز ديگه اينجا باشيد تا 4:30 كارمون تموم شد جالب اين بود كه يگان كناري (513) ساعت 12:30 رفتن.
تو اين مدت الافي فقط 2 تا از بچه ها تنبيه شدن همين . يكيشون به جرم جويدن آدامس و دومي به جرم دير امدن رفت تو حالت شنا انقدر پايين موند كه داشت غرق ميشد (البته بعدا با همشون آشنا ميشيم) ساعت 4:30 كه ولمون كردن در نهايت خستگي رفتيم سمت در پادگان.
دم در يه دژبان به سامسونت حسين گير داد وقتي داشت تو سامسونت رو ميگشت دست كرد تو شورت حسين گفت اين چيه؟ حسين گفت :خوب شورت ديگه .بعدش شورت رو چرخوند .حسين گفت اينكار رو نكن خوبه يكي دست بكنه تو شورتت بچرخونه.تا حسين اينو گفت من پيش خودم گفتم كه 2 ساعتي مهمونيم دوباره .دژبانه من وحسين رو برد كنار و به حسين گفت : قيافت برام آشناست حسينم گفت : بچه معروف بودن اين دردسرها رو هم داره .من ديگه مطمئن شدم كه موندگاريم...اما كار خدا تا حسين اينو گفت دژبانه خندش گرفت .گفت الان برو وقتي برگردي درستت ميكنم. با هزار صلوات كه حسين ديگه جواب نده از در دژباني رد شديم . تا رسيديم بيرون اول 3-2 فحش به حسين دادم دلم خنك شد بعدش در نهايت درماندگي و به هر زحمتي بود رسيديم ترمينال جنوب با اتوبوس 5:30 هم رفتيم كاشون...............

سلام

من سيد مصطفي هستم آموزشي رو پادگان 01 نيروي زميني تو تهران پاس كردم !!
بعد از آقا محمود من بيشترين سابقه را در سربازخونه دارم .البته دوران سربازي رو خدا بيامرزه
سربازي دوراني كه خاطرات جالبي براي آدم بجا ميذاره غير از اون هم به نظر من كاربرد ديگه اي نداره . البته شايد بعضيا تو سربازي يه ذره آدم بشن و تو محيط دور از خونه با سختيها آشنا يشن اما اون سختيها مال 7-8 ماه بيشتر نيست.
لازمه اينجا يه يادي هم از داش حسين بكنم كه خدائيش با اون سربازي سخت نگذشت.