خاطرات 4
رزوها همينطور ميگذشت يواش يواش سربازي داشت رو بدنهامون تاثير ميذاشت. روز ۳ يا ۴ دقيق يادم نيست قبل از رفتن به ميدون گفتن به صف بشيد.چشمتون روز بد نبينه ديديم بايد از اين به بعد با اسلحه رژه بريم اولش گفتيم بابا 5 كيلو بيشتر نيست اما وقتي قرار باشه ۱ تا ۲ ساعت دستت باشه اون وقت ميفهمي چه حالي ميده . دست كلا از حال ميره برا همين از هر فرصتي استفاده ميكرديم كه تفنگ رو به لباسمون گير بديم و دستمون خستگي در بكنه .یه چيز ديگه هم بود كه خيلي ضدحال بود اونم "چهار بند و فانسخه " بود. فانسخه يه كمر بند كه داراي سوراخهاي مخصوص براي آويزون كردن قمقمه آب و خشاب و قطب نما و ...و وقتي وسايلش رو بهش ميبندي شلوار آدم مياد پايين .براي اينكه فانسخه و شلوار نياد پايين چهاربند رو بهش ميزنن .
بستن چهاربند تو اون گرما خيلي اذيت ميكرد مثل اين بود كه يه نفر محكم بغلت كرده ول كن هم نباشه. يادمه ۵ شنبه ها از ما سان ميديدن يعني بايد مثل آدم و از جلوي جايگاه كه معمولا فرمانده پادگان اونجا بود بصورت رژه رونده
رد ميشديم . اولين ۵ شنبه خيلي سخت گذشت چون مسئولين آموزش يگان ما ميخاستن قبل از مرخصي آخر هفته يه حال مشتي به ما بدن صبح تا ظهر ما رو تو ميدون نگه داشتن و وقتي براي استراحت برگشتيم يگان بدون اينكه آب بخوريم ما رو دوباره بردن ميدون واسه تمرين اما بدتر از همه وقتي شد كه وقتي ساعت ۱۱:۳۰ براي استراحت برگشتيم يگان كه ديگه آماده شيم براي مرخصي آخر هفته .يگان بغل همه سربازها رفتن تو يگان براي استراحت وآب خوردن و دستشوئي اما مسئولين يگان ما همه رو مثل بز تو آفتاب نگهداشتن كه يهو گفتن همه آماده شيد بايد بريد تو ميدون جانشين فرمانده ميخايد ازتون سان ببينه انگار كه زلزله اومده باشه همه فرمانده ها هول كرده بودم ميخاستن به ما روحيه بدن و شاخ كنن تو جيب ما كه آره ميتونيد و خوب رژه بريد و...... ماهم كه ديگه خدائيش حال نداشتيم مگه ميشه آدم تو وسط شهريور از ۷ صبح تا ۱۲ آب نخوره و رژه هم بره اونوقت حال هم داشته باشه . جاي دشمنتون خالي تو ميدون حسابي ضايع كرديم ۲-۳ تا دري وري هم شنيديم وقتي برگشتيم يگان دل مسئولين آموزش به حالمون سوخت گفتن : اسلحه ها رو تحويل بديد بريد استراحت كنيد من خودم به محض شستن دست و صورت و رسيدن به تخت اول ۲-۳ فحش مشتي به رضاشاه دادم كه سربازي رو درست كرد.خلاصه ساعت ۷ زديم بيرون مثل اينا كه از جنگل اومدن به ماشينها و............ نگاه ميكرديم بايد فردا صبح ساعت ۶ برميگشتيم من سريع رفتم خونه يه آشناها .نميدونيد بعد از ۱ هفته يه دوش آب گرم بگیری بعدش ديدن چندتا شو و خوابيدن تو تختخواب مشتی چه حالي ميداد.........................
هفته دوم يه ذره راحتتر گذشت اما يواش يواش سوتي دادنهاي حسين و چندتاي ديگه داشت موجبات توبيخ رو آماده ميكرد (اما خدائي الان كه فكر ميكنم ميبينم اگه چندتا مثل حسين نبودن ما از يكنواختي ميمرديم). ۲-۳ بار بخاطر بد رژه رفتن و مسخره بازي درآوردن بچه ها مجبور شديم از ميدون تا يگان رو كلاغ پر بريم اونم با اسلحه پشت گردن .ديگه دل بچه هاي يگان بغلي براي ما ميسوخت ميگفتن : شما چرا اينقدر تنبيه ميشيد.
اما ۵ شنبه كه رسيد ساعت ۲ ما رو ولمون كردن ما هم سريع رفتيم ترمينال - اتوبوس- كاشان اول ميرفتيم خونه بعدش چون به قول حسين دود خونمون اومده بود پايين بعد از ظهر ميرفتيم كنار فين يا ......... يه قليون ميزديم .
نكته جالب براي من اين بود كه وقتي یه سر رفتم تو اينترنت تا off هام رو چك كنم كسي نپرسيده بود که من زنده ام يا مرده همه ميگفتن كچل شدي چه شكلي شدي !!!! :(
اين هفته بايد شنبه ميرفتيم پادگان يادمه ساعت ۱ با حسين تو مدخل قرار داشتيم . وقتي نشستيم تو ماشين حسين تو همون اتوبوس خوابش برد و تا خود ترمينال خواب بود چون ساعت ۳ بود و ما بايد ۵:۳۰ ميرفتيم تو پادگان گفتيم تو ترمينال ميخابيم يه نيمكت خالي پيدا كرديم ساكها رو گذاشتيم وسط حسين خوابيد من تا خوابيدم ديدم جا كمه گفتم حسين يه ذره برو عقبتر ديدم حسين خوابش برده !!!!! خلاصه يه ذره خوابيديم ساعت ۴:۴۵ بود حسين رو از خواب بيدار كردم گفتم بريم دستشوئي لباسهامون رو مرتب كنيم بريم پادگان .تا كنار دستشوئيها كه رفتيم حسين گفت تو برو من نميام مواظب ساكها هستم. من رفتم دستشوئي وقتي برگشتم مونده بودم چيكار كنم بخندم يا گريه كنم حسين كنار دستشوئيها رو ساكها خوابش برده بود . يه خر و پفي هم ميكرد .خلاصه قبل از ۵:۳۰ رسيديم كنار پادگان رفتيم يه گوشه بشينيم تا در باز بشه بريم تو به محض نشستن ديدم حسين رفت كنار ديوار ساكش رو گذاشت زير سرش تو پياده رو خوابيد سريع هم خوابش ميبرد و زودتر از اون خر و پفش ميرفت هوا.بعدا كه ازش پرسيدم گفت صبح جمعه از صبح تا ساعت ۱۱ شب با بچه ها رفته بودن محلات......