سربازشوران
ديشب جاي همه دوستان خالي مراسم "سربازشوران " داشتيم .چون به سرباز جديد خوش آمدگويي آبكي نگفته بوديم گفتيم بايد امشب شسته بشه.خلاصه من و حامد سرباز جديد "محمد جابر" رو برديم تو حياط كه بشوريمش
نحوه بردن به اينصورت بود كه همينطور كه جابر روي كمر خوابيده بود من دستاش رو گرفتم حامد هم پاهاش رو گرفت .وقتي ميخواستيم از پله ها بريم پايين من بهش گفتم اينجا زياد تكون نخوري كه سرت خورده به پله!! ولي نكته جالب اين بود كه جابر علاوه بر اينكه هيچ تلاشي براي فرار نداشت خودش هم ميخنديد تازه ميگفت : آقا من و محكم بگيريد نخورم به پله . من كه خندم گرفته بود جابر رو ولش كردم و زدم زير خنده حامد هم رفت تا از طبقه بالا شيلنگ آب رو بياره . تا حامد شيلنگ رو به شيرآب بست من هم جابر رو بردم كنارش . جابر اول چيزي نميگفت و فقط ميخنديد اما بعدش ميگفت : " داغه داغه ....." تازه حامد يادش اومد كه شيلنگ رو به شير آب داغ بسته تا حامد جاي شيلنگ رو عوض كرد من يه ذره به جابر دلداري دادم و در يك لحظه فيتيله پيچش كردم و زدمش زمين . علتش اين بود كه تو مراسم آب بازي رسمه كه ما شيلنگ آب رو تو پاچه شلوار و و يقه فرد مفعول بكنيم. از همه جالبتر واكنشهاي جابر بود : انگار كنار ساحل دراز كشيده و داره حمام افتاب ميگيره. حامد يه ذره مايع دستشويي ريخت رو سر جابر و بچه مردم رو كف مالي كرد
وقتي جابر مي خواست شيلنگ رو از حامد بگيره و ما رو خيس كنه برا اينكه خيالش راحت بشه من و حامد به صورت انتحاري رفتيم زير آب . ديگه داشت سردمون ميشد امديم تو خونه . جابر رفت بالا تا لباسهاش رو عوض كنه .من رفتم تو حالت نظامي و حامد هم نيمه نظامي. وقتي جابر امد پايين و رفت تو حياط كه لباسهاي خيس رو بندازه رو بند من و حامد دوباره خيسش كرديم اما اين دفعه با قابلمه و يه ظرف گرم كردن شير .
اين يكي از رسوم آب بازي كه جابر نمي دونست اونم اينه كه زود نبايد لباسات رو عوض كني .
جابر كه خيس شد براي اينكه باقي هم بي نصيب نمونن من و حامد اول امير و بعدش هم مجيد رو در آغوش پر مهر و محبت خودمون گرفتيم.
اماشايد بد نباشه بدونيد كه در حين آب بازي بقيه چيكار ميكردن :
امير از ترس اينكه ما بشوريمش رفته بود تو آشپزخونه و انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده ظرف ميشست !!!!
مجيد با موبايل من فيلم برداري ميكرد و از لحظات تاريخي فيلم ميگرفت.
محمود نون و پنير ميخورد .
مجتبي هم تلويزيون ميديد.