بانوی اول آشپزخانه!
اولین باری که آدم میخواد غذا درست کنه استرس زیادی داره. برای آدمی که تا اونوقت فقط خورده و ایراد گرفته و حتی غر زده حالا مشکله که برای یه عده آدم دیگه بخواد غذا درست کنه. فکر اینکه غذا خراب بشه و بقیه مسخره اش کنن یا بدتر از اون تختی بازی در بیارن و چیزی نگن و یا حتی فجیع تر اینکه از دست پختش تعریف هم بکنن (اونهم به طرزی ضایع و تابلو
) اعصاب آدمو خورد میکنه. تو سربازخونه رسمه که هر کی تازه وارده یکی دو هفته اول غذا درست نمیکنه و عین تازه عروسها باهاش رفتار میشه
. خود من وقتی نوبت غذا درست کردنم شد چند روز تمام داشتم دست و پا می زدم تا بروبچ رو راضی کنم که من یکی غذا درست نکنم حتی راضی شدم که بجای آشپزی تمام هفته ظرفها رو بشورم اما فایده ای نداشت. بهمین خاطر جمعه قبلش که خونه بودم یه دوره فشرده آشپزی رو زیر نظر مادرم گذروندم و اون روز یکه نوبتم شده بود چند ساعت زودتر اومدم سربازخونه و دست بکار شدم و یادم نیست که چی درست کردم اما هر چی بود برنج داشت. دائم داشتم با خودم فکر می کردم که الان آش میشه یا کته میشه یا ... اما غذا که آماده شد انقدر خوب شده بود که بروبچ مدعی شدن تو آشپزی و نمی خواستی رو کنی
. حالا دیگه به قول مصطفی آشپزی برام شده یه تفریح اما کماکان مثل قبل معتقدم که کارهای زنونه برای یه مرد عاره و آشپزی مخصوص زنهاست. (از شما چه پنهون من یه آنتی فمنیستم
).
عین همین ماجرا برای مجتبی هم تکرار شد و اونهم که مثل ما تا حالا آشپزی نکرده بود هی از زیر بار مسئولیت آشپزی شونه خالی میکرد. با این تفاوت که مجتبی برخلاف اکثر ماها دوران دانشجوییش رو توی یه شهر دیگه گذرونده بود و بهمین خاطر طبیعی بود که یه چیزایی بلد باشه اما انگار نه انگار. وقتی ازش میپرسیدیم که تو چند ساله دانشجوییت رو چیکار میکردی میگفت از سلف غذا میگرفتیم و تو مواقع دیگه از دستپخت هم اتاقی هام لذت میبردم! القصه مجتبی هم مثل من راضی شد که بجای یک روز آشپزی در هفته تموم هفته رو ظرف بشوره و برعکس من موفق شد که با یک شانتاژ به هدفش برسه و بشه مسئول شستن ظرف. روزای اول مشکلی نبود و هم مجتبی راضی بود و هم ما. اما بعد از یه مدت بروبچ به صورت خودکار رفتن روی سیستم دایورت و تا می تونستن ظرف کثیف میکردن و کار مجتبی شده که صبح تا شب چند نوبت ظرف بشوره. کار به جایی رسیده بود که به قول مجتبی توی هر وعده ما با اینکه هفت نفر بودیم ولی به اندازه ده نفر ظرف کثیف میکردیم
. تمام این ماجراها برای قبل از عید بود و بعد از عید مجتبی هم سر به راه کشید و قبول کرد که مثل ما بشه آشپز.
امروز نوبت آشپزی مجتبی بود و بنده خدا از دیروز دچار استرس شده بود و با اینکه سعی میکرد خودش رو خونسرد جلوه بده و با گفتن جملاتی مثل برای من درست کردن همه غذاها عین همه وانمود کنه که اوضاع عادیه اما به راحتی میشد احوالاتشو از سوالاتی مثل غذا چی میخورین فهمید. من که دیدم که اوضاعش خیلی خیطه کمکش کردم و با هم برنج پختیم و ضمن اونهم فوت و فن های برنج پختن رو یادش دادم و با مشورت بچه ها هم مجتبی رفت و دو سه تا تن ماهی خرید و قرار شد که تن ها رو با سیب زمینی و پیاز سرخ کرده و بپزه و این بشه اولین غذای دست پخت مجتبی خان.
دیشب مجتبی تا دیروقت بیدار بود و داشت سیب زمینی سرخ میکرد. امروز هم از همه زودتر رفت خونه تا غذاش رو کامل کنه. وقتی ظهر غذای مجتبی رو خوردیم خیلی خوشمزه شده بود. همه بهش تبریک گفتن و از طرف بروبچ مجتبی ملقب شد به مجتبی یانگوم! و موفق شد تا به عنوان بانوی اول آشپزخانه انتخاب بشه
.