خاطرات 5 - تلو (قسمت اول)
تلو یه منطقه نظامیه که برای تمرینات تیراندازی مورد استفاده قرار میگیره.معمولا سربازهای ارتش برای تیراندازی باید یه سر به اونجا بزنن.
سربازهای نیروی زمینی باید یه 5-6 روزی اونجا چادر بزنن و کلا اونجا زندگی کنن اما سربازهای نیروی هوایی فقط میرن تیراندازی میکنن و برمیگردن .
وقتی قرار شد برای تیراندازی بریم تلو یه سری وسائل مثل قمقمه آب - کلاه آهنی - پتو و زیراندازو ..... باخودمون ببریم . شب قبل ساکها رو بستیم و برای روز بعد آماده شدیم روز بعد تو صف من و حسین کنارهم نشسته بودیم که دیدیم سرگروهبانمون انگار دنبال کس خاصی میگشت حسین گفت : "فکر کنم دنبال من میگرده بهتره قایم بشم" همین رو که گفت سرگروهبان حسین رو دید وگفت :"........بلند شو بریم باید مهمات رو از اسلحه خونه تحویل بگیریم "حسین گفت :"وسائلم رو چیکار کنم" سرگروهبان گفت :"بده به بغل دستیت." دقیقا همینجا بود که به خودم فحش دادم
نمیدونید چقدر حرکت با 2 تا کوله پشتی پر از وسیله – 2 تا تفنگ ژ3 – 2 تا بیل و 2 تا پتو و 2 تا زیلو چقدر سخت بود .از همون اول چون نمی تونستم راه برم دری وری ها شروع شد كه " یللللا بدو تنبل بی خاصیت – مگه نون نخوردی...." جالب ترینش مال وقتی بود که من میخاستم سوار اتوبوس بشم چون تو در اتوبوس گیر کردم و یه حال کلی بهم داده شد.
خلاصه وقتی به در منطقه تلو رسیدیم فهمیدم تازه بدبختیم شروع شده چون با اون همه وسائل که رو دوشم بود باید یه 2 کیلومتری از تو تپه ها راه میرفتیم تا به محل چادرها میرسیدیم .چشمتون روز بده نبینه.........
وقتی به چادرها رسیدیم من تقریبا تموم شده بودم. بعدش یه ذره استراحت کردیم که تازه کامیونهای بار و اسلحه رسیدن وقتی حسین مثل آدمهای ترکش خورده با دستهای پوست پوست شده و تموم شده تر از من ازماشین اومد پائین تازه فهمیدم چرا سرگروهبان دنبال حسین میگشته,نگو ناقلا میخاسته یه حالی به حسین بده.بعد از استراحت نوبت به رفتن تو چادرها و انکارد آنها بود.شکر خدا قبلا چادرها رو گروه بندی کرده بودیم اما نمیدونستیم که باید 13 نفری تو یه چادر 8 نفری بخوابیم.باید کف چادرها 2-3 تا پتو مینداخیم وکیسه ها را دور چادر مثل پشتی میچیدیم و با پتوهای منقش به آرم نیروی زمینی روی آنها رو طوری میپوشوندیم که آرمهاش بزنه بیرون (هورا)
اولین مشکل تلو از همینجا برای چادر ما بوجود امد و اونم نداشتن آفتابه بود.خودتون حساب کنید 13 نفر برای .... باید میرفتن از 8 تا چادر گدایی آفتابه میکردن .بعدش بايد دنبال آب ميگشتي بعدش تو صف توالت ميرفتي(البته اینجا بود که ارزش شیشه نوشابه خانواده به تمامی سربازهای نیروی زمینی ثابت شد)
دومین مشکل که خودش رو نشون داد خوابیدن و استراحت تو چادر بود . 13 نفر باید تو چادر 8 نفره میخابیدیم که تازه یه مقدار از فضا هم توسط وسائل گرفته شده بود.
بهر حال بعد از ناهار به خط شدیم تا اسلحه بگیریم و بریم سمت میدان تیر.وقتي رسيديم ميدون تير گفتن كه از نيروي هوائي براي بازديد اومدن .همه مسئولين هول بودن كه مبادا كسي سوتي نده. از يگان ما 16 نفر از بچه ها كه يه كمي كتب رو خونده بودن رو اوردن بيرون كه اگه بازديد كننده سوال پرسيد بتونن جواب درست بدن يا اينكه قدرت سرهم بندي كردن مطالب را داشته باشن . من هم جز اين 16 نفر بودن اما يه شخص تمام سوتي به اسم فرزاد كه حال نداشت با باقي بره با ما وايساد
گروهبان اموزشها و كادري ها خودشون رو براي تير اندازي آماده ميكردن و ما هم براي جواب دادن به سوالات . يكي از مسئولين ميدون تير داشت براي ما توضيح ميداد كه چه جوري بايد جواب بديم كه فرمانده ميدون دستور شليك داد جاي دشمنتون خالي با صداي اولين شليك همه بچه زرد كرديم و گوشها شروع كرد به ويز ويز كردن .
توضيحات كه تموم شد سربازها رو براي گرفتن پوكه مسئولين آموزش كه در حال تيراندازي بودن فرستادن روي خط شليك .گرفتن پوكه اينجوري كه كلاه رو طوري جلوي محل پرتاب پوكه بگيري كه پوكه بخوره به لبه كلاه و بيفته پائين.جاي دشمنتون خالي نميدونم چون ما بار اولمون بود اينطوري شد يا پوكه ها همه يجا ميرفتن .هر 8 تا پوكه خوردن به بند اول انگشت وسط . بعد از تموم شدن شليك اون بند انگشتم رو كلا احساس نميكردم................
وقتي بازديد كننده ها اومدن ما دوباره رفتيم تو صف .طوري تنظيم كرديم كه اونايي كه بيشتر بلدن بيفتن نفرهاي اول واونايي كه كمتر بلدن بيفتن آخر. تو اين شلوغي فرزاد رفت نفر آخر صف اول.نكته جالب اين بود كه 2 تا گروهبانها امده بودن پشت سر ما قايم شده بودن.
همه كه اماده شدن يهو فرمان به چپ چپ دادن !!! تمام نقشه ها به هم ريخت بچه درسخونها افتادن آخر و اونهايي كه كمتر بلد بودن افتادن جلو . از همه خنده دارتر فرزاد بود كه الان شده بود نفر اول صف چهارم من كه مرده بودم از خنده نميدونيد فرزاد چه فيلمي شده بود همه خبردار وايساده بودن اونوقت رزاد ميخاست جاش رو با عقبيها عوض كنه اما نمي تونست....شكرخدا ازمون سوال نپرسيدن بازديد كننده وقتي داشت به ما ميرسيد گروهباني كه كنار ما ايستاده بود آروم گفت :" همينطوري كه خبردار هستيد اگه لباسهاتون نامرتبه يواش درستش كنيد" نمي دونم چي شد كه فرزاد كلا كمربند و شلوارش رو باز كرد اومد پيراهنش رو درست كنه كه يهو شلوارش افتاد.نميدونيد چه لحظات سختي بود براي ما كه بايد خنده هامون رو نگه ميداشتيم و براي گروهبانه كه زرد كرده بود .................
سرتون رو درد نيارم به هر بدبختي بود بازديد اونروز تموم شد اما خيلي خنديديم
سربازهای نیروی زمینی باید یه 5-6 روزی اونجا چادر بزنن و کلا اونجا زندگی کنن اما سربازهای نیروی هوایی فقط میرن تیراندازی میکنن و برمیگردن .
وقتی قرار شد برای تیراندازی بریم تلو یه سری وسائل مثل قمقمه آب - کلاه آهنی - پتو و زیراندازو ..... باخودمون ببریم . شب قبل ساکها رو بستیم و برای روز بعد آماده شدیم روز بعد تو صف من و حسین کنارهم نشسته بودیم که دیدیم سرگروهبانمون انگار دنبال کس خاصی میگشت حسین گفت : "فکر کنم دنبال من میگرده بهتره قایم بشم" همین رو که گفت سرگروهبان حسین رو دید وگفت :"........بلند شو بریم باید مهمات رو از اسلحه خونه تحویل بگیریم "حسین گفت :"وسائلم رو چیکار کنم" سرگروهبان گفت :"بده به بغل دستیت." دقیقا همینجا بود که به خودم فحش دادم
نمیدونید چقدر حرکت با 2 تا کوله پشتی پر از وسیله – 2 تا تفنگ ژ3 – 2 تا بیل و 2 تا پتو و 2 تا زیلو چقدر سخت بود .از همون اول چون نمی تونستم راه برم دری وری ها شروع شد كه " یللللا بدو تنبل بی خاصیت – مگه نون نخوردی...." جالب ترینش مال وقتی بود که من میخاستم سوار اتوبوس بشم چون تو در اتوبوس گیر کردم و یه حال کلی بهم داده شد.
خلاصه وقتی به در منطقه تلو رسیدیم فهمیدم تازه بدبختیم شروع شده چون با اون همه وسائل که رو دوشم بود باید یه 2 کیلومتری از تو تپه ها راه میرفتیم تا به محل چادرها میرسیدیم .چشمتون روز بده نبینه.........
وقتی به چادرها رسیدیم من تقریبا تموم شده بودم. بعدش یه ذره استراحت کردیم که تازه کامیونهای بار و اسلحه رسیدن وقتی حسین مثل آدمهای ترکش خورده با دستهای پوست پوست شده و تموم شده تر از من ازماشین اومد پائین تازه فهمیدم چرا سرگروهبان دنبال حسین میگشته,نگو ناقلا میخاسته یه حالی به حسین بده.بعد از استراحت نوبت به رفتن تو چادرها و انکارد آنها بود.شکر خدا قبلا چادرها رو گروه بندی کرده بودیم اما نمیدونستیم که باید 13 نفری تو یه چادر 8 نفری بخوابیم.باید کف چادرها 2-3 تا پتو مینداخیم وکیسه ها را دور چادر مثل پشتی میچیدیم و با پتوهای منقش به آرم نیروی زمینی روی آنها رو طوری میپوشوندیم که آرمهاش بزنه بیرون (هورا)
اولین مشکل تلو از همینجا برای چادر ما بوجود امد و اونم نداشتن آفتابه بود.خودتون حساب کنید 13 نفر برای .... باید میرفتن از 8 تا چادر گدایی آفتابه میکردن .بعدش بايد دنبال آب ميگشتي بعدش تو صف توالت ميرفتي(البته اینجا بود که ارزش شیشه نوشابه خانواده به تمامی سربازهای نیروی زمینی ثابت شد)
دومین مشکل که خودش رو نشون داد خوابیدن و استراحت تو چادر بود . 13 نفر باید تو چادر 8 نفره میخابیدیم که تازه یه مقدار از فضا هم توسط وسائل گرفته شده بود.
بهر حال بعد از ناهار به خط شدیم تا اسلحه بگیریم و بریم سمت میدان تیر.وقتي رسيديم ميدون تير گفتن كه از نيروي هوائي براي بازديد اومدن .همه مسئولين هول بودن كه مبادا كسي سوتي نده. از يگان ما 16 نفر از بچه ها كه يه كمي كتب رو خونده بودن رو اوردن بيرون كه اگه بازديد كننده سوال پرسيد بتونن جواب درست بدن يا اينكه قدرت سرهم بندي كردن مطالب را داشته باشن . من هم جز اين 16 نفر بودن اما يه شخص تمام سوتي به اسم فرزاد كه حال نداشت با باقي بره با ما وايساد
گروهبان اموزشها و كادري ها خودشون رو براي تير اندازي آماده ميكردن و ما هم براي جواب دادن به سوالات . يكي از مسئولين ميدون تير داشت براي ما توضيح ميداد كه چه جوري بايد جواب بديم كه فرمانده ميدون دستور شليك داد جاي دشمنتون خالي با صداي اولين شليك همه بچه زرد كرديم و گوشها شروع كرد به ويز ويز كردن .
توضيحات كه تموم شد سربازها رو براي گرفتن پوكه مسئولين آموزش كه در حال تيراندازي بودن فرستادن روي خط شليك .گرفتن پوكه اينجوري كه كلاه رو طوري جلوي محل پرتاب پوكه بگيري كه پوكه بخوره به لبه كلاه و بيفته پائين.جاي دشمنتون خالي نميدونم چون ما بار اولمون بود اينطوري شد يا پوكه ها همه يجا ميرفتن .هر 8 تا پوكه خوردن به بند اول انگشت وسط . بعد از تموم شدن شليك اون بند انگشتم رو كلا احساس نميكردم................
وقتي بازديد كننده ها اومدن ما دوباره رفتيم تو صف .طوري تنظيم كرديم كه اونايي كه بيشتر بلدن بيفتن نفرهاي اول واونايي كه كمتر بلدن بيفتن آخر. تو اين شلوغي فرزاد رفت نفر آخر صف اول.نكته جالب اين بود كه 2 تا گروهبانها امده بودن پشت سر ما قايم شده بودن.
همه كه اماده شدن يهو فرمان به چپ چپ دادن !!! تمام نقشه ها به هم ريخت بچه درسخونها افتادن آخر و اونهايي كه كمتر بلد بودن افتادن جلو . از همه خنده دارتر فرزاد بود كه الان شده بود نفر اول صف چهارم من كه مرده بودم از خنده نميدونيد فرزاد چه فيلمي شده بود همه خبردار وايساده بودن اونوقت رزاد ميخاست جاش رو با عقبيها عوض كنه اما نمي تونست....شكرخدا ازمون سوال نپرسيدن بازديد كننده وقتي داشت به ما ميرسيد گروهباني كه كنار ما ايستاده بود آروم گفت :" همينطوري كه خبردار هستيد اگه لباسهاتون نامرتبه يواش درستش كنيد" نمي دونم چي شد كه فرزاد كلا كمربند و شلوارش رو باز كرد اومد پيراهنش رو درست كنه كه يهو شلوارش افتاد.نميدونيد چه لحظات سختي بود براي ما كه بايد خنده هامون رو نگه ميداشتيم و براي گروهبانه كه زرد كرده بود .................
سرتون رو درد نيارم به هر بدبختي بود بازديد اونروز تموم شد اما خيلي خنديديم
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۲/۰۸ ساعت 14:19 توسط مصطفی
|