اگر درست خاطرمان باشد امروز يعني يازدهم ارديبهشت ماه جلالي درست مي شود يكسال كه ما آماده ايم به اين ناكجا آباد. البته دقيقش مي شود يكسال و دو روز. ۹ ارديبهشت يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج خورشيدي بعد از يك دوره جانكاه كه آموزشي مي خوانندش خودمان را معرفي كرديم به حضرات و همان اول براي آنكه خاطرمان تسلي يابد و قدري بياساييم دو روزي را راحت باش (مرخصي) گرفتيم و قدري كه خستگي از تنمان بيرون شد در چنين روزي آمديم و مركز را به قدوم همايوني مان مزين نموديم! ساعت هفت صبح بود كه داخل عمارت قديم مركز روي يك راحتي لميده بوديم و نشسته به انتظار مسئول مربوطه تا بيايند و بگويند كه بايد چكار كنيم. فكر مي كرديم همه سر وقت مي آيند و چه خوش خيالي بود. ساعت نه بود كه بنده خدا آمد و ساعت قريب ۱۰ صبح كه مسئول آن مسئول مربوطه تشريف آوردند و گفتند فعلا شما در گروه تارگاه (وب) مشغول شويد تا بعد و اين فعلا تا لحظه جاري كه به نوشتن اين جريده مشغوليم ادامه يافته! باري آنروز ساعت كه از ۲ ظهر گذشت به اتفاق يكي از اعاظم كارمندان كه نامش سيد هاشمي بود به طرف اردوگاه قشون مركز (سربازخانه!) راه افتاديم. يادمان نمي آيد غذا چه بود اما هر چه بود باب طبع همايوني مان نبود و به زور خورديم و به روي مبارك نياورديم و چه فكرها نكرديم من باب اينكه بايد هر روز از اين غذاها ميل كنيم (ميل كه چه عرض كنم زهر مار كنيم). باري آن شب را در همانجا بيتوته كرديم و فردا براي كاري عازم عمارت جديد التاسيس مركز شديم و در بازگشت جوانان قطاع الطريق كيفمان را زدند. هر چند جز سجل مان چيز دندان گيري گيرشان نيامد اما خاطرمان سخت مكدر شد. شايد در مجالي ديگر قدري در اين باب نوشتيم.
حاليه كه قريب يكسال از آن روزها گذشته و چراغ عمر قشون بازي (سربازي) ما آرام آرام رو به خاموشي گذارده به نظرمان مي آيد كه چه زود گذشته غافل از اينكه : چهره امروز از آيينه فردا خوش است .
به دوستان و رفقاي همقطار پيشنهاد ميكنم كه در قسمت نظرات خاطره اولين روز ورودشان به مركز را بنويسند اگر چيزي در خاطرشان مانده تا مايه خوشي و سرور خوانندگان و عبرت عبرت گيرندگان شود ان شاءالله تعالي.