مراسم افطاری در سربازخونه و تعقیباتش
قرار شده بود یه روز بچه ها تو سربازخونه افطاری بدن . از چند تا از بچه های قدیم هم دعوت کردیم تا بیان و یه دیداری تازه کنیم.
همچنین قرار شد از مسئول سرابیز یه تشکری بکنیم . نزدیک افطار که شد من رفتم دنبال شام و میوه – محمود رفت دنبال خرما و زولبیا و سوپ و باقی پیش غذاها و حامد هم رفت دنبال تقدیرنامه و.....
باقی بچه ها هم رفتن خونه که تمیزش کنن. نزدیک افطار که شد سفره رو پهن کردیم و حسابی چیدیمش تا اذان رو گفتن یواش یواش بچه ها دور سفره جمع شدن اما چون مهمون نیومده بود صبر کردیم.
متاهلها هم نیومده بودن دلیلش هم کاملا معلومه وقتی مهمون اومد یواش یواش خوردن رو شروع کردیم و از سر سفره تا تهش هر چی بود رو سعی کردیم بخوریم بعد از غذا با چایی و میوه و صحبت یه 2 ساعتی رو گذروندیم . بعدش رفتیم سروقت آقا رضا..........
آقا رضا دفعه قبل از سنت حسنه شستشو فرار کرده بود اون هم به نامردی.هرچند اونی که فراریش داده بود به سزای عمل زشتش رسیده بود اما این مسئله باعث نمی شد که ما در وظیفه خودمون کوتاهی کنیم . سرتون رو درد نیارم من و حامد رضا رو بردیم تو حیاط اونم موزر(ماشین اصلاح) به دست . تصمیم داشتیم ریشهای رضا رو براش بزنیم . برای رعایت نظافت پیراهن رضا رو در آوردیم و حامد ماشین رو زد تو پریز و روشنش کرد منم رضا رو گرفتم . رضا شروع کرد به دست و پا زدن و حامدم برای اینکه رضا حساب کار دستش بیاد ماشین رو برد طرف سر رضا و از اونجایی که رضا داشت وول میخورد ماشین رفت تو موهای رضا . ما مونده بودیم بخندیم یا فرار کنیم یا ماله بکشیم . همه زده بودن زیرخنده و رضا هم دنبال آینه میگشت و چپ و راست در مورد اعتقاد من و حامد به روح سوال میپرسید . من به دلایلی نمی تونم شرح کامل این قسمت رو بگم
خلاصه قضیه رو یه جورایی ماست مالی کردیم و دوباره برگشتیم تو حیاط . من و حامد و مجید و مهدی
باقی بچه ها چون میدونستن احتمال شستومال ( شستشو و مشت و مال ) زیاده نیومدن . به اوس جواد گفتیم در رو هم از پشت ببند که کسی نتونه فرار کنه.اینجا بود که تازه اوس مهدی فهمیده بود کجا امده و یه جورایی میخاست از شسته شدن فرار کنه جای دوستان همگی خالی ..........
اول افتادیم به جون سیبیلهای رضا . سیبیلهاش رو که زدیم اومد جلو امد آینه ما هم گفتیم خب بسه میتونی بری خونتون. اما رضا همچنان سراغ روح و اعتقاد من به روح رو میگرفت . جای دوستان خالی این دفعه آینه رو هم بردیم تو حیاط و دادیم دست خود رضا . حامد موزر به دست همونطور که رو نیمه راست صورت رضا مدلسازی تمرین میکرد و از خاطرات شیرین دانشجوئی تعریف میکرد بعدشم ماشین رو میداد دست مجید و روی نیمه چپ مدلسازی تمرین میکردن .رضا همچنان در مورد روح و اعتقاد ما به آن سوال میکرد و یواش یواش خنک میشد . باز هم جای همه دوستان یه نیم ساعتی سرگرم بودیم تقریبا چیزی از ریشهای رضا نمونده بود که بچه ها خسته شدن و موزر رو دادن به خود رضا . اونم بعد از لکه گیری اومد تو. نکته جالب این بود که ما ریشهای رضا رو زده بودیم اما رضا وسط سرش رو تو آینه نگاه میکرد.