محمود هم از پیش ما رفت
یکی یکی داره از جمعیت بروبچز(همون جمع سالم بروبچ) سربازخونه کم میشه ، اونم سربازخونه ای که به اعتراف خیلی ها یکی از بهترین دوره سرباز خونه های مرکز بوده و از لحاظ دوستی و همکاری بچه ها با هم دیگه نمونه بوده و خیلی از سربازهای قدیمی به اون به چشم حسرت نگاه میکنن .
بعد از حامد ا... که به دلیل گرفتن یه خونه نزدیک به محل کارش و امیر حسین که به دلیل تموم شدن خدمتش و برگشتنش به کاشون و دنبال کار گشتن و جابر که به خاطر آوردن عیال مربوطه به قم و تشکیل یه زندگی آبرومند سربازانه از پیش ما رفتن ، بالاخره محمود هم به دلیل برخی از مشکلات که ناگفته نماند بالای تپه رفتن محمود هم بی تاثیر نبوده
، ناچار به جدایی از ما شده و عزم بلاد خود کرده و عازم سفر شد. ![]()
ضمنا ً در اینجا دست به افشاگری میزنم و اعلام میکنم الیوم 13 آذر ماه سنه 1386 هجری خورشیدی برابر با چهارم دسامبر 2007 میلادی برابر با ثالث عشرون من شهر ذی القعده سنة الف اربعة ماة و ثمانی عشرین، جناب مستطاب آقا امیرحسین سور کارتشون رو ندادن
و همچنین از ترس شستشو به هیچ وجه حاضر به برگشتن و یا حتی یه سر زدن به بچه ها علی رغم کلی دعوت رسمی که بارها ازش شده هم نیست .
محمود هم در سکوت و بی خبری رسانه ها و به شیوه یک انقلاب مخملی
قصد جدایی از مرکز رو کرد و حتی ما هم از به دنبال کار گشتن محمود بی خبر بودیم تا اینکه بالاخره هفته قبل بود که خودش گفت که یه کار توی مشهد پیدا کرده که با توجه به شرایطش براش مناسبه ، مام با اینکه خیلی دوست داشتیم محمود با توجه به خصوصیات اخلاقی خوبش پیشمون بمونه ولی خوشحال شدیم که یه کار خوب پیدا کرده و داره از پیشمون میره.
باتوجه به شرایط گفته شده بچه ها بر آن شدند که تا محمود نرفته سور ازدواج حامد رو که تا چند ماه قبل هم کلا ً منکر اون می شد (ازدواج) رو در سالگرد ازدواجش !
ازش بگیرن تا محمود هم با یه خاطره خوش از پیش ما بره که طبق معمول برای مراسم سور اعلان عمومی شد. جای همه دوستان ، بویژه جناب مستطاب الدولة ، امیرحسین که بازهم به دعوت رسمی مقامات عالیرتبه سربازخانه پاسخ منفی دادند خالی بود ، مراسم در فضایی دوستانه و پر از استرس دوستان از شستشوی ویژه ی زمستانی
برگزار شد (گذشته از شوخی مراسم خوبی بود).
نکته قابل ذکر این مراسم دسته گل حاج زنبور عسل نه ! حاج مهدی بود که بنا به سفارش دوستان مبنی بر گرفتن سه پاکت دوغ ، ایشون هم از الطاف ملوکانه خود بذل کرده و فی المثل سه پاکت دوغ گرفته بود ، که چشمتان روز بد نبیند ، بعد از اینکه این بنده حقیر بارگاه با اعتماد کامل به عمل جناب نامبرده ی اسمشو نبر و بدون نگاه کردن به پاکتا اون بیچاره ها رو (پاکتها) سر بریده و بر ای بردن سر سفره تمامی اونا رو توی پارچها ریختم و دوستان با اکراه کامل هر کدام یک لیوان میل نمودند ، کاشف به عمل اومد که ، حضرت آقا اشتباها ً زرنگی کرده و به جای دوغ ، شیر خریده بودند ، خلاصه کلی مورد عنایت دوستان قرار گرفتند.
در پایان باید بگم که محمود هم کم نذاشته و قرار شده قبل از رفتنش امروز ظهر بچه ها رو مهمون سور وامش بکنه و بچه هام تصمیم دارن به رسم یادبود یه هدیه به محمود بدن.
در پایان ذکر دو نکته لازمه ، اولا ً اینکه رفتن محمود اونقدر تاریخی و تاثیر گذار بوده که من رو بالاخره دست به کیبورد ! کرد
، دوما ً (همون ثانیا ً) ممکنه که هر کدوم از دوستان بنا به تراوشات ذهن متخلق خود نویسه ای در این باب را به رشته تحریر درآورند ![]()
بنده ی ضعیف ِ حقیر درگاه ، عبدا...