معمولا وقتی یکی از بچه ها یه  اتفاقی براش میفتاد که قابلیت گرفتن سور رو داشت با کمک بچه ها مخصوصا حامد سور رو ازش میگرقتیم، اما بعد از مدتی خود سور دادن یه فرهنگ شد و خود بچه ها با یه شیرینی هم که شده سور میدادند و احتیاج به زور و منطق نداشت.

بعد از رفتن حامد و آمدن موج نویی از سربازها کم کم این سنت رو به افول گذاشت و کار به جایی کشید که بعضیها برای ندادن سوری که به گردنشون بوده (سور پایان خدمت) سینه جلو میدادن و احساس کلفتی میکردن اما ....................

امیر حسین تقریبا یه سال پیش سربازیش تموم شد ، و حاضر نبود سور هم بده اما پس از کش و قوسهای فراوان و رایزنی های بسیار بلاخره در تاریخ 2 مرداد سال 87 که ایشون به قم تشریف بیارن و سورشون رو هم بدن.

راههای مختلفی برای شستن ضمن سور ایشون گفته شد، رضا می گفت : کلید خونه رو که نداره وچون خیلی پررو بازی درآورده اصلا راهش ندیم تو خونه و مجبور بشه برگرده خونشون !!! که البته بسیار نامردی هم بود.

من اعتقادم این بود که نباید زود بشوریمش و باید بزاریم تو استرس بمونه و در وقت مقتضی بهش حمله کنیم و بشوریمش

خلاصه..........

چهارشنبه شب من رفته بودم برای خودم یه شلوار بخرم وقتی داشتم میرفتم خونه ، نزدیک خونه که رسیدم دیدم یه نفر جلوی در نشسته .اول فکر کردم شاید بچه های فوتبالیست محلن یا پیرزن یا پیرمرد همسایه  !!! اما نزدیکتر که شدم دیدم بلند شد و با صدای معروف آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ امد طرف من ، از فرم هیکلش فهمیدم بابا این امیر حسینه . بعد از ماچ و بغل رفتیم تو خونه که در همین زمان مجتبی هم تماس گرفت که بچه رو تحویل گرفتم یا نه.

تقریبا تا یه ساعت بعد همه بچه ها امدن . به رضا هم زنگ زدیم اما نیومد .میگفت دستم بنده :) البته اقا مهدی هم با حضورشون همه رو سرفراز کردن خلاصه بحث سر سور و کلیپ موبایل و دانشجوا بالا گرفت امیر حسین میگفت من فردا ظهر نیستم که جوجه بدم و کار دارمو . آخرش قرار شد پیتزا بخوریم با سیب زمینی و نوشابه و......بعد از کلی صبر و اینور و اونور شدن پیتزا ها رو اوردن و جای همه تون خالی ، همه پیتزا ها رو خوردیم و رژیمهای غذایی رو به گند کشیدیم بعدش دوباره بحث درمورد کلیپ و دانشجوا کلی ضحبت کردیم تا نوبت یه شستشو رسید امیر چون شرایط و نحوه شستشو رو میدونست سریع با لباس رزم آماده شستشو شد (همون لباس زیر تنها )جالب اونجا بود که مهدی که دنبال لباس برای خواب میگشت لباسهای امیر رو پوشید من و مهدی دست و پای مهدی ( مهمون) رو گرفتیم و بردیمش نوی حیاط و اب رو گرفتیم روش اما چون مهدی خودش روی شیلنگ نشسته بود با قطعی آب مواجه شدیم که باعث یه وقفه تو شستشو شد . بعد از مهدی نوبت به امیرحسین رسید و چون ایشون صاحب مجلس بودن بصورت ویژه و با مایع دستشویی شسته شدن تا خوب و حسابی تمیز بشه البته کمی دست و پا زد همش میگفت : سرده ،آب بریز چشمام سوخت و..... . بعد از امیرحسین نوبت به مهدی رسید که در کمال آرامش و خونسردی شسته شد و بعدش هم مهدی من رو شست .مجید هم که طبق معمول فیلم برداری میکرد البته نمیدونم چرا همیشه از تو پاشنه در فیلم برداری میکنه و نمیاد توی حیاط و مجتبی هم که کلا اهل آب بازی نیست .

بعد از حیاط دعوا و آب بازی به داخل خونه کشید و دوباره مهدی رو شستیم . البته مجبور شدیم دست به کارهای منطقی و فرهنگی بزنیم . قرار بود صبح لباسهای امیر رو توی تشت آب بندازیم و بریم سرکار اما دیدیم بچه کار داره

از موارد بالا فیلم و عکس موجود میباشد که به دلیل 72+ بودن آنها از گذاشتن وبلاگ معذوریم