مصائب آشپزی!
سلام خدمت همه اونایی که سر میزنن اینجا و اونایی که سر نمیزنن (اولیش خودم!).
همین اول کار بگم که خودمم فکر نمی کردم پسوردمو یادم باشه شانسی زدم و باز شد.
امشب یاد یکی دو تا خاطره کوچیک از سربازخونه افتادم و گفتم حیفه ننویسمش. یادمه یه روز نوبت مجید بود که غذا درست کنه. مجید هم طبق معمول غذای تخصصی اش که خورشت قارچ بود رو درست کرده بود (شایدم یه چیز دیگه یادم نیست!). برحسب اتفاق اون روز یکی دوتایی مهمون ناخونده هم داشتیم که یهویی سر سفره رسیده بودن و خب باید آبروداری می کردیم. اینم بگم که حامد مهارت قابل توجهی توی آوردن اینجور مهمونا با خودش داشت. حتی قبلش یه زنگ نمی زد که سربازخونه رو یه کم مرتب هم بکنیم. القصه سفره رو انداختیم و طبق یه قانون نانوشته؛ آشپز مثل یه مادر فداکار، از اونایی که بچگی هامون توی کارتونهای ژاپنی نشون میداد، وردار بذار و از همه پذیرایی می کرد. همه مشغول بودن و داشتن تند تند غذا می خوردن و از خودشون و بقیه پذیرایی می کردن. حتی بعداً کاشف به عمل اومد که مصطفی آخرهای غذا رو به زور خورده تا چیزی باقی نمونه و حیف و میل نشه. توی این شلوغ پلوغی ها اما یه نفر به کلی فراموش شد و اون کسی نبود جز همون تختی فداکار و مجید فهمیده سربازخونه. بله همه یادشون رفته بود که مجید خودش غذا نکشیده و زمانی متوجه شدیم که هیچی از غذا نموند بود حتی یه لقمه. مجید هم با بزرگواری تمام یه پیاله ماست با نون برداشت و اون روز ناهار رو با نون ماست سر کرد. مصطفی هم مسخره بازیش گل کرده بود و هی میخندید. من به جای مجید بودم دادم دراومده بود.
دومین خاطره هم مربوط به همین سفره ناهار و تموم شدن غذا بود. تقریباً همه ناهار رو خورده بودیم که یهو دیدیدم یه نفر کلید انداخت توی در خونه و در رو باز کرد. عین فیلمهای کمدی؛ اول یه نگاه به همدیگه کردیم و مصطفی گفت: آخ آخ حامد رو یادمون نبود. فرصت هیچ کاری نبود حتی هم زدن دیگ فضاحتی که به بار آورده بودیم. یهو دیدیم مصطفی خودش رو انداخت روی زمین و خودش رو زد به خواب و به تبع اون من و مجید هم همین کار رو کردیم. تمام این وقایع ظرف چند ثانیه افتاد و صحنه خیلی خنده داری پیش اومد. حامد اومد توی خونه و وقتی سفره رو دید که مثل دل مومن پاک پاک شده و چند نفر هم مثل تیر خورده های فیلمهای جنگی کنار سفره افتادن خودش دستش اومد که ماجرا از چه قراره و چیزی نگفت. حامد داشت ما رو نگاه می کرد که یهو مصطفی خنده اش گرفت. خنده های مصطفی هم یه سبک خاصی داره و کپی رایتش مال خودشه. معمولاً مصطفی وقتی خنده اش می گرفت نمی تونست خودش رو نگه داره و قاه قاه با صدای بلند می خندید. بقیه ماجرا دیگه مشخصه. ما هم خندمون گرفت و حامد هم که توی این جور مواقع بچه باظرفیتی بود به گفتن چند تا "ای نامردها" بسنده کرد و یه غذای حاضری برا خودش درست کرد.
پ.ن: خیلی وقت بود که دست به کیبرد نشده بودم و دلم برای نوشتن تنگ شده بود.