یا الله! یا الله!
توی مرکز یه حاج آقایی بود به اسم مرتضوی. از اون آخوندهای باکلاس اصفهانی بود و خیلی خوش برخورد. یکی از بچه ها که بیشتر باهاش آشنا بود تعریف می کرد که انگار این بنده خدا یه بابا داشته که از تجار معروف اصفهان بوده و دو تا پسر هم داشته. این حاج آقای مرتضوی به سن جوونی که میرسه گویا هوس میکنه بره و درس طلبگی بخونه. در مقابل این تصمیم همه فک و فامیلشون که تو کار تجارت و بازار بودن مسخره اش می کنن و فقط پدر ایشون ازش حمایت میکنه و میگه دنبال هر کاری دوست داری بری من پشتیبانتم. القصه حاج آقای مرتضوی تعریف می کرد که داداشش رفته توی بازار و الان نصف بازار اصفهان مال اونه و این بنده خدا هم میره تو کار طلبگی و الان روحانی و معمم هست. به همین خاطر هست که میگم ایشون خیلی باکلاس و خوش برخورد بودن چون از خانواده های با اصالت اصفهان بود.
حاج آقای مرتضوی همیشه خندان بود هیکلی ورزیده و البته کمی هم شکم داشت. یه پسر داشت که مثل خودش تپل بود و لپهای گل انداخته ای هم داشت. حاج آقای مرتضوی تعریف می کرد که یه بار توی خونه داشته نماز میخونده و نمازش رو می بنده و وسطهای حمد بوده که پسر حاج آقا می بینه پدرش داره نماز میخونه. پسر هوس میکنه که نماز رو به پدر اقتدا کنه. در حالیکه به طرف دستشویی می دویده تا وضو بگیره همزمان با ذکر یا الله یا الله سعی می کنه به امام جماعت برسونه که کمی یواشتر بخونه تا به نماز برسه! حاج آقای مرتضوی هم از این کار خنده اش میگیره و هر کاری می کنه نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و از خنده ولو میشه روی زمین.
این مطلب که توسط مصطفی تعریف شد تبدیل شد به یه اصطلاح. توی سربازخونه هر وقت کسی میخواست بگه که خیلی دیر شده با عبارت یا الله با الله این مطلب رو به بقیه اعلام می کرد.