خاطرات 1
سربازي با همه مشكلات و بيچارگيهاش خاطرات جالبي براي آدم ميزاره . من سعي ميكنم يه سري از خاطراتم رو با ترتيب زماني براتون بگم.
من و حسين امريه داشتيم امريه ها هم مال يه جا بود. براي اعزام بايد ميرفتيم اصفهان.شكر خدا اونجا زياد علاف نشديم چون همون اول گفتن امريه دار ها بلندشن برن اون طرف .وقتي بلند شديم كه بريم چقدر بهمون فحش و متلك انداختن يكي ميگفت : بر پارتي دار لعنت يكي ..........خلاصه دفترچه هامون رو گرفتن و گفتن 2 روز ديگه ساعت 5 صبح تو 01 باشيد .
2 روز بعد كه براي اولين بار وقتي من سه راه تختي پياده شدم و اون همه سرباز و سرباز مخفي (كچلهايي در لباس شخصي ) رو با لباسهايي با رنگهاي متفاوت ديدم تازه حس كردم كه انگار قضيه جديه.همه رفتيم داخل 01.البته بعضيها هم رفتن ان جاي دگر... نكته جالب اين بود كه خيليها تو پياده رو لباس عوض ميكردن در انظار عموم...
تا كلي وقت تقريبا ساعت 7 بيكار تو خيابون روبروي در دژباني صبحگاه نشستيم . بعدش رفتيم براي تقسيم اول گفتن بر اساس شهر جدا بشيد.هنوز هم اثري از حسين نبود .باز هم رو زمين نشستيم تقريبا ساعت 9 صبح حسين امد البته ميگفت جواد(بچه قم) هم نامرد امريه ش مال همونجايي كه ما امريه داريم .نكته بارزي كه همه در مورد حسين بهش توجه ميكردن ساك حسين بود چون يه دونه سامسونت دستش بود وقتي درش رو باز كرديم توش فقط يه شورت يقه 7 با يه بسته 1 كيلويي تخمه ژاپني بود.بهش گفتم تو با اينا امدي سربازي گفت : اره خودم هم حدس زدم تخمه ها كم باشه ميترسم زود تموم بشه
خلاصه سرتون رو درد نيارم بعد از كلي نشستن چند نفر اومدن ما رو دسته بندي كردن و بعدش گروه بندي تقريبا ديگه ساعت 11 شده بود من و حسين كه چندتا ديگه از بچه كاشونيها رو جمع كرده بوديم و حالا 5 نفر بوديم افتاديم يگان 514 . تازه سر و كله جواد هم پيدا شد هر كاري كرديم نتونستيم بياريمش پيش خودمون.
بعدش چشمتون روز بد نبينه از ساعت 11:30 تا 4 بعد ازظهر شهريور ما همينطور رو آسفالت خنك!! نشسته بوديم
من كه يه چفيه گذاشتم لاي حوله و نشستم روش هنوز هم خنكي آسفالت رو احساس ميكردم.جاي دشمنتون خالي انقدر افتاب تو سرمون خورد و عرق كرديم كه من فكر كردم دارم تموم ميشم !! فقط هر چند وقت يه بار يكي از اين افسر آموزشها كه بعدا فهميديم سرباز بوده و براي نگهباني اونجا بوده همش ميگفت : هيسسس نيشتو ببند يكي از بچه ها گفت اگه الان يه مار بياد اينجا دخل هممون امده.
تقريبا از ساعت 4 وسايل رو بهمون دادن و گفتن بريد 10 روز ديگه اينجا باشيد تا 4:30 كارمون تموم شد جالب اين بود كه يگان كناري (513) ساعت 12:30 رفتن.
تو اين مدت الافي فقط 2 تا از بچه ها تنبيه شدن همين . يكيشون به جرم جويدن آدامس و دومي به جرم دير امدن رفت تو حالت شنا انقدر پايين موند كه داشت غرق ميشد (البته بعدا با همشون آشنا ميشيم) ساعت 4:30 كه ولمون كردن در نهايت خستگي رفتيم سمت در پادگان.
دم در يه دژبان به سامسونت حسين گير داد وقتي داشت تو سامسونت رو ميگشت دست كرد تو شورت حسين گفت اين چيه؟ حسين گفت :خوب شورت ديگه .بعدش شورت رو چرخوند .حسين گفت اينكار رو نكن خوبه يكي دست بكنه تو شورتت بچرخونه.تا حسين اينو گفت من پيش خودم گفتم كه 2 ساعتي مهمونيم دوباره .دژبانه من وحسين رو برد كنار و به حسين گفت : قيافت برام آشناست حسينم گفت : بچه معروف بودن اين دردسرها رو هم داره .من ديگه مطمئن شدم كه موندگاريم...اما كار خدا تا حسين اينو گفت دژبانه خندش گرفت .گفت الان برو وقتي برگردي درستت ميكنم. با هزار صلوات كه حسين ديگه جواب نده از در دژباني رد شديم . تا رسيديم بيرون اول 3-2 فحش به حسين دادم دلم خنك شد بعدش در نهايت درماندگي و به هر زحمتي بود رسيديم ترمينال جنوب با اتوبوس 5:30 هم رفتيم كاشون...............