تو اتوبوس كه بوديم من كه گرفتم خوابيدم حسين هم فحش ميداد به كي و چي نميدونم ...
وقتي از خواب بلند شدم تو اتوبان قم - كاشان بوديم تا امدم به هوش بيام رسيديم كاشان . با حسين قرار گذاشتيم كه پس فردا بريم برا خريد وسايلي كه بهمون گفته بودن بخريم.اخه 6 روز بهمون مرخصي داده بودن ما هم خوشحال كه به همين راحتي 10 روز از خدمت سربازي تموم شده. وقتي براي خريد رفتيم بيرون گفتيم اول بريم اتكا خيلي از وسايل مثل آرم و علائم - زير پوش استين دار سفيد - كاور آينه و حوله صورت.............. خريديم بعدش رفتيم بازار بايد اتيكت و واكس با جعبه ............. ميخريديم نكته جالب خريد زنجير براي در كوله ها بود. وقتي ميخريديم مرده گفت قفل و زنجير ميخايد چيكار ؟ حسين هم سريع جواب داد : ميخايم بريم سربازي لازمه اونجا .فروشنده با يه قيافه بسيار متعجب گفت : قديما سربازي يجور ديگه بوداااااااااااااا زنجير نمي خاست.
بلاخره همه وسايل رو خريديم و گذشت تا روز رفتن به تهران شد. يادمه كه بايد 4شنبه خودمون رو 01 معرفي ميكرديم حسين گفت من با اتوبوس ميام منم گفتم من شب قبلش اونجام.
خلاصه اون شب هم گذشت و فردا صبحش وقتي دوباره رسيدم سه راه تختي تاريخ تكرار شد اما اين دفعه ديگه استرسم كمتر بود.وقتي رفتيم تو 01 همه رو بردن تو ميدون صبحگاه گفتن بشينيد ما هم ديديم ساعت تازه 5:45 .باز هم الافي شروع شد.خلاصه جاتون خالي هوا خنك ما هم نشسته بوديم رو زمين و با بغليها صحبت ميكرديم اما هنوز از حسين خبري نبود در همين حين يه نفر از جلو بلندشد گفت : آقا ميشه بريم توالت .يكي از از دژبانها گفت : نميشه .پسره گفت كارمون كوچيكه زود ميام . همه زدن زير خنده . خنده همانا و مجبور شدن پسره به نشستن همان چند دقيقه بعد دوباره پسره بلند شد بازم دژبانه گفت بشين حرف نزن براي بار سوم پسره بلند شد گفت داره ميريزه بابا دژبانه گفت فكر كردي اينجا خونه خالست بشين سر جات.پسره هم نشست اما تا دژبانه برگشت پسره يواش بلند شد و دويد تو درختا يه كم كه گذشت دژبانه وقتي ديد پسره صداش در نمياد گفت :كي ميخاست بره توالت؟ هيچ صدايي نيومد تازه پسره هم ميخاست برگرده اما نميتونست اما از شانسش نماز داشت قضا ميشد دوستاي پسره گفتن ميخايم نماز بخونيم باقي هم دنبالش رو گرفتن و به بهونه وضو و خوندن نماز همه بلند شدن كه پسره هم تو همين فرصت تونست بياد تو جمعيت.
بعد از نماز يواش يواش هوا روشن شد من هم تونستن تو اين فرصت بگردم و حسين رو پيدا كنم .خلاصه گفتن براساس شماره گروهان به خط بشيد تا مسئولتون بياد ببردتون . ما هم بعد از كلي منتظر موندن بلاخره ساعت 7:30 رسيديم كنار يگان خودمون. گفتن از جلو نظام بگيريد و بشينيد .نيم ساعت كه نشستيم گفتن اونايي كه پوتين ندارند بيان بيرون .مسلما من و حسين پوتين نداشتيم .اونايي كه پوتين نداشتن رو تقسيم كردند كه برن قسمتهاي مختلف رو جارو كنن .من رفتم باغچه جارو كنم و برگ درختهاي كاج رو از روي زمين جمع كنم حسين هم با چند نفر ديگه رفتن اسايشگاه رو جارو كنن وقتي كارها تموم شد گفتن هر كس بره سر جاش بشينه وقتي رفتيم بشينيم جاي هر دو تامون تو آفتاب بودحسين گفت: بريم تو سايه بشينيم گفتم : بابا الان اينا دنباله يكي ميگردن بهش گير بدن ولكن بريم سر جاي خودمون حسين گفت نترس بابا من كه رفتم .ما رفتيم سر جاي خودمون حسين هم رفت پيش چند نفري كه تو سايه نشسته بودن به محض رسيدن حسين به سايه يه گروهبانه امد گفت :شماها تو سايه چيكار ميكنيد؟ يكشون گفت هوا گرمه خوب!!! بعد گروهبانه امدكنارشون و گفت : همه پا شيد بيايد . وقتي بلند شدن رفتن كنار ديوار بعد گروهبانه گفت : شماها بريد توالتا رو بشوريد!!!!!!!!!!
وقتي حسين برگشت به شانس خودش فحش ميداد من هم ميخنديدم . بعد از جارو كردن دوباره به صف شديم و به همه بر اساس حروف الفبا يه شماره دادن شماره من شد 97 و حسين 29 .بهمون پوتين دادن وگفتن بريد داخل 5 دقيقه ديگه اماده با وضعيت كامل اينجا باشيد (وضعيت كامل يعني لباس سربازي به تن پوتينها به پا و كلاه سربازي هم به سر ) رفتيم تو اسايشگاه لباسهامون رو عوض ميكرديم من رفتم دستشوئي كه يكي از افسرها داد زد "بشمار 3 همه بيرون بخط باشن" ما هم همينطوري خودمون رو شستيم و زديم بيرون رفتيم تو آسايششگاه كلاهمون رو برداريم ديديم اي بابا كلاه نيست كه نيست هر جا رو گشتم نبود .چشمتون روز بد نبينه افسره اومد گفت مگه نگفتم بشمار 3 همه بيرون .گفتم اخه كلاهم نيست گفت : صحبت نباشه !! سينه خيز گفتم :چي گفت بخواب رو زمين سينه خيز ميري تو اون آسايشگاه بعدش ميري بيرون .خلاصه ما رفتيم تو سينه خيز اولين تنبيهي رو گرفتيم وقتي رسيدم بيرون حسين از خنده رو زمين پهن بود به زور جمعش كردم گفت چي شده چرا ميخزيدي؟ گفتم كلاهم گم شده بود تو نديديش گفت نه من كلاه خودم دستمه .همينطور كه داشت ميگفت دستش رو هم اورد بالا گفت ببين ايناهاش .وقتي كلاه رو نشون داد ديديم اسم من توش نوشته شده بود دوباره حسين از خنده افتاد رو زمين.گفت اين مال تو بود من فكر كردم كلاه منه رو تخت.بعدش زود رفت تو و كلاهش رو از تو ساكش اورد
وقتي بغلم وايساد نيشش تا انتاليا باز بود همش ميگفت : من ميگم اين كلاهه يه جوريه نگو ماله توئه.....
بعدش بر اساس قد تو 9 تا صف وايساديم .من تو صف 9 بودم نفر 6 حسين تو صف 4 بود نفر 7 .شكر خدا اون اتفاقي كه ميخاستم افتاد و حسين از من دور شد چون ميدونستم هر كس پيش حسين باشه بايد با حسين تنبيه بشه.............