خاطرات 3
بعد از شماره دادن به ترتيب همون شماره ها رفتيم داخل آسايشگاهها و كمد و تخت هر كس معلوم شد . حسين آسايشگاه 1 بود من افتادم تو آسايشگاه 2 ولي تخت هر 2مون اولين تختي بود كه وقتي ميرفتي تو آسايشگاه به اون برميخورديبعد از مشخص شدن تختها نوبت به اين رسيد كه هر ستون از يه وظيفه اي رو برعهده بگيره ما كه تو ستون 9 بوديم شديم مسئول نظافت سمت راست يگان.اما حسين ... ديديد ادم شيطون انگار خدا براش ميسازه..حسين شد مسئول آفتابه كه وقت نظافت (صبح ) آب بياره و تو آسايشگاه 1 بريزه.بعدش هم ظرف چند روز با مفاهيمي مثل برنامه و سلسله مراتب و آنكارد كردن رختخواب و ايست كشيدن و از نو فرمودن ......آشنا شديم. هر شب ساعت 9 خاموشي ميزدند 9 تا 11 شب هم قرق بود يعني حق بيرون آمدن از آسايشگاه رو نداشتيم حتي براي رفتن به دستشويي البته بعدا ساعت خاموشي شد 10 و فهميديم بعضي از سخت گيريها مخصوص روزهاي اوله و بعدش اوضا بهتر ميشه صبح ساعت 5 صبح بيدار باش بود اما من هميشه ساعت 4:45 از خواب بلند ميشدم چون حال نداشتم تو صف دستشوئي وايسم. بعدش بايد تخت رو انكارد ميكرديم و گرفتن صبحانه .البته صبحانه كه نه بجاي صبحانه نون شور ميخوريم يعني اندازه يه لقمه يه ذره بيشتر پنير رو ميمالوندن رو يه نون ميدادن دست آدم بعضي از روزها ها نون با مرباي هويج گاهي اوقات هم حلوا شكري .اينم بگم كه من هيچ وقت صبحانه نمي خوردم بجاش 4-5 تا دونه بيسكويت ميخورم اونم ساقه طلايي(اگه سرباز شديد حتما ببريد اونجا قدرش معلوم ميشه)بعد از اون نوبت نظافت ميرسيد بعد از نظافت بايد ميرفتيم ميدون . هر روزه ميدون يه جوري بود اما بهترين حالت زماني بود كه حالت كارگاهي ميگرفتيم .چون بايد مينشستيم روي زيلوهامون و اكثر اوقات يه استراحتي ميكرديم. .بعد از ميدون ميرفتيم سر كلاس . معمولا سر كلاس در مورد مسايل نظامي و انواع احترام گذاشتنها و......... صحبت ميكردن برامون.قبل از هر كلاس حضور و غياب ميشد و شماره هر كس رو كه ميگفتن بايد ميگفت : "من". يكي از وظايف من اين بود كه وقتي شماره حسين رو خوندن بهش بگم : بگو من .هميشه يادش ميرفت. بعد از كلاس استراحت بعد اگه وقت بود ميدون اگه نبود يه استراحت و بعدش هم ناهار .البته چه ناهاري روزهاي اول اندازه يه استكان آب بادمجان با يه تيكه دنبه و حدود 20 تخم بادمجان و چند نخ بادمجان بهمون ميدادن كه من همش بعد از خوردنش بايد تا دستشوئي ميدويدم . چند روز بعد غذاهايي مثل مرغ منفجر يا رد پاي مرغ(همون چلو مرغ خودمون) ساچمه پلو (عدس پلو )مرغ سوخاري(هر 18 نفر يه مرغ)قيمه و قرمه (!!!!!!!!!!) به همراه پوره سيب زميني (سيب زميني و تخم مرغ آب پز به همراه گوجه كوبيده شده و بصورت در هم) ميدادن يه بار هم كتلت دادن .هر وقت حسين تو ناهار يا شام مو پيدا ميكرد ميگفت : چند بار بگم بابا مو رو بذاريد كنار غذا شايد بعضيها دوست نداشته باشن شايد بعضيها نخوان قاطي باشه آخه چرا رعايت نميكنيد بعد از غذا بايد آماده ميشديم براي ميدون و انقدر از جلو نظام و عقب گرد ............ميدادن كه همه دل درد ميگرفتن .به همين خاطر بنده خوردن ناهار رو هم تعطيل كردم و بجاش بيسكويت و خواب بعد از ميدون اگه كلاس داشتيم ميرفتيم كلاس اگر نه هم استراحت بود معمولا تو استراحت پوتينها رو يه واكسي ميزديم و شام و خواب.....